مرکز مجازی مهدویت

جان بیفشان که سرِ خصم درو خواهی کرد

 

ماند زین غربت چندی به دغا یاوه زمن

بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من

یله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هیهات!

من غریب از همه ماندم، همه از من، هیهات!

آیش سالزد از غربت من بایر ماند

چمن از گل، شجر از چلچله بی زایر ماند

سال ها بی منِ مسکین به عزیزان بگذشت

به حمَل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

بار کن، دیر شد ای دوست! که ماندیم از گشت

بخت ماند این طرف از جلوه و بُختی از دشت

بار کن، بار کن، این دخمه ی طرّاران است

بار کن، گر همه برف است، اگر باران است

بار کن، دیو نیَم، طاقت دیوارم نیست

ماهی گول نیَم، تاب خَشَنسارم نیست

من بیابانیَم، این بیشه مرا راحت نیست

بار کن، عرصه ی جولان من این ساحت نیست

کمِ خود گیر، به خیل و رمه برمی گردیم

بار کن، جان برادر! همه برمی گردیم

 

نه شنیدستم، مانا که دلم یافته است

کاندر این وادی تقدیر رسن بافته است

تاج دیو است بر این سخره اگر مهتابی است

چشم گرگ است در این کوه اگر تالابی است

این نه جاده است، که ماری است ز باد افسرده

خفته بر دخمه ی آن گنج که باد آورده

تاج و تیشه است بسی بر ره، یکرویه کنم؛

مویه بر خسرو تا چند ز شیرویه کنم؟

کوشک ها سبز شده است از خس، خس ها از میغ

طشت ها سرخ شده است از گل، گل ها از تیغ

مارِ ضحّاک است بر راه، بگو با کاوه

که میفکن کلَه از سر، مگشا پاتاوه

چند از وهم، هلا! رشته به بربط بندم؟

نقش توحید بر این خطّ مقَرمَط بندم؟

رسنی بافته تقدیر چنین پیچاپیچ

من اگر پیچم در وهم، چه می ماند؟ هیچ!

دگر این حوصله ها تنگ است، وین دل ها تنگ

ذوقِ دلتنگ چه دریابد از بو، از رنگ؟

سخنی دارم، مانا که دلم یافته است

کاندر این وادی، تقدیر رسن بافته است

سر سررشته به تدبیر بجویم یا نه؟

خبری دارم، ای قوم! بگویم یا نه؟

 

شرحه شرحه است صدا در باد، هان تا شنوید

مُهر برگیرید لختی ز دهان، تا شنوید

من نمی گویم، وین من نه منم، حاشا من

خود تو می گویی، وانگه نه تو... ما... حتی من

باد در دستیم گویی همه چون دام، ای قوم!

سر و پر سوخته ایم از طمع خام، ای قوم!

باد می آمد کز گندم ما جو برخاست

رعد و برقی شد و از قریه روارو برخاست

مار را مثله و مجروح به راه افکندند

بیدپا را به سرندیب به چاه افکندند

تا برآمد، همه بودیم و همانیم که بود

تا بدین غایت، گه کاست جهان، گاه فزود

یا نه، ماییم که چون رودیم در این سامان،

به فراز و به فرودی که ندارد پایان

جنسِ پرگاریم گویی شده پویان، بر جای

مقصد و مرحله را آمده جویان، بر جای

همچو موسی شده سرگشته ی اسمی در تیه

خود به هر دور، گرفتار طلسمی در تیه

محنت و رنج و بلا، قسم به قسم از پی هم

رسم و اسم از پی هم، سحر و طلسم از پی هم

باد در دستیم، گویی همه در دام، ای قوم!

کام ها یافته، لیکن همه ناکام، ای قوم!

سورهامان همه سوک است و محن ها شادی

جاده مان مار است، چنبر زده در این وادی

هر طرف رهزنمان بیهُده گویی دگر است

راه بیرون شدی ار هست، ز سویی دگر است

 

من چنین یافته ام، بلکه دلم یافته است

کاندر این وادی، تقدیر رسن بافته است

هفت خوان است، اگر رستم دستان باشی

ورنه سهل است که از باد به دستان باشی

پدرم می گفت: ... (الحق پدرم ذوقی داشت،

نگران بود از این سیر، ولی شوقی داشت)

پدرم می گفت: گمگشته ی دل در گِل نیست

آنچه می جویند اصحاب، در این منزل نیست

وطنی هست، ولی نیست در این تنگ آباد

راست می گفت فلان بن فلان روحش شاد-

راست می گفت که آن مصر و عراقی دگر است

قربت و غربت او، وصل و فراقی دگر است

راست می گفت نی ای هست که دستانی هست

خود نی ار هست، شکی نیست نیستانی هست

لیکن اینجا مجو ای طفل، که من پیر شدم

بس که دل بستم و دل کندم، دلگیر شدم

می شنیدم که مکان است وطن، اما نیست

یا چنین است و چنان است وطن، اما نیست

یافتم، بلکه دلم یافته یافت، که اینها باد است

وطن آنجاست که از ملک و مکان آزاد است

آنکه حب الوطن از خلق به ایمان می خواست

محو این کنگره را از بن دندان می خواست

ور نه این است که محبوب عُلوّی دارد

کافر و مشرک از این دست غُلوّی دارد

هان که در وادی وقت است وطن، تند مران

خیره در ربع و در اَطلال و دمن، تند مران

از سر جاده و فرسنگ مشو دون، برخیز

گردبادی شو درپیچ و به گردون برخیز

کجروان اند؛ تنت خاک چو در پیوستی؛

راست خواهی؟ منشین کج که رسیدی، رستی

 

هله ای قوم! شنیدید؟ عنان برتابید

وقت، تنگ است و فراخ است کران، دریابید

ما نه زین شهریم، این قصّه پدیدار کنید

کوس رحلت بدمانید و دمان بار کنید

اُشتران را یله سازید، ستوران را هم

کاهلان را بگذارید، شروران را هم

زین بر اسبان هیون پیکر توسن بندید

کمر نیزه گذاران تهمتن بندید

هان که بی تاب و هوس باره مبادا با ما

گول و مأیوس و شکم خواره مبادا با ما

غافلان نیک بخسبند که کام اندیش اند

عاقلان نیز بمانند که خام اندیش اند

عاشقان در برآرند و عنان برتابند

به فلک می رود این قافله تا دریابند

به فلک می رود، ای قوم! اگر آگاهید

در پی روح خدا، سبط رسول اللهید

ساروان اوست، فلک جاده، ملَک چاووشش

بر گذرگاه نشان است علم بر دوشش

به فلک می رود این قوم که کیین بستاند

دادِ مظلومان از چرخ برین بستاند

ما بسیجیده ی اوییم، هلا بشتابید

وقت تنگ است و فراخ است کران، دریابید

مقصد ما «وطن» است، آی غریبان زمین!

وقت شد تا بگذارید گریبان زمین

آی چاووش! دمت گرم، به آواز بخوان

صعب دیر است، مبر وقت، بخوان، باز بخوان:

«هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هر که دارد سر همراهی ما بسم الله»

 

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

کم خود گیر به خیل و رمه برمی گردیم

بار کن، جان برادر! همه برمی گردیم

ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من

بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من

یله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هیهات!

من غریب از همه ماندم، همه از من، هیهات!

آیش سالزد از غربت من بایر ماند

چمن از گل، شجر از چلچله بی زایر ماند

سال ها بی من مسکین به عزیزان بگذشت

به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت

 

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر

بار کن، تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

بار کن، بار کن، این دخمه ی طرّاران است

بار کن، گر همه برف است اگر باران است

بار کن، دیو نیَم، طاقت دیوارم نیست

ماهی گول نیَم، تاب خشنسارم نیست

من بیابانیَم، این بیشه مرا راحت نیست

بار کن، عرصه ی جولان من این ساحت نیست

کم خود گیر، به خیل و رمه برمی گردیم

بار کن، جان برادر! همه برمی گردیم

 

زهرناک است هلا، راحت نوشینه مرا

که به سر واقعه ای رفته است دوشینه مرا

دخمه ای دیدم از سنگِ سیه در بسته

من در آن دخمه به زنجیرِ سیه بربسته

از تنم دود برانگیخته تب چون هیمه

من به یک نیمه چون اَنگَشت و به دیگر نیمه...

هذیان می رود از کلکم، تب دارم باز

نعره با صبح زنم، مستی شب دارم باز

آب بر روی زنم، عینِ گداز است این گفت

قصّه کوتاه کنم، سخت دراز است این گفت

دوش تا صبحدم از مژّه گهر می سفتم

با شب و روز از این گونه خبر می گفتم

برگ ها را خبر از باد صبا آیا نیست؟

صبح نزدیک است ای روزنه ها! آیا نیست؟

نغمه ای می شنوم، لختی خاموش شوید

همه تن چشمید، ای پنجره ها! گوش شوید

هوسی می پزم، اما نه، نوای جرسی است

شبحی می گذرد، شبهه میارید، کسی است

از برون است صدا، گوش درونم کر نیست،

لیکن از بام است، از بام، کسی بر در نیست

اُشتری گم شده از قافله در این منزل

طیره بر بام کسی گوید «ادرک فانزل»

با که می گوید؟ برخیز بپرسیم از هم

وارثانیم، ولی کیست به جای از ادهم؟

ما همه تخته سواریم در این دریابار

هیچ عاقل فکند آیا در دریا، بار؟

شهر ما جودی است، ای نوح! بگو با مردم

جود کن جود، که تا جو ننماید گندم

ما همه تخته سواریم، بگو تختی نیست

دزد از ما نبرد صرفه، بگو رختی نیست

هله عوریم چو شمشیر در این غرقابه

گو به فرعونِ جهان ها، بجهان عرّابه

سامری کیست کز این ابجد حرفی بندد؟

یا از این تعبیه چون بدرقه طرفی بندد

گریه خندد همه چون شمع، گرش دیهیم است

ادهمش لنگ شود لنگ، گر ابراهیم است

مرغ، بالی عجب افشاند بریدیم پرش

مار دندان غضب راند، شکستیم سرش

هان! که خیزد پی هیجا؟ بنشانیمش ما

یا که جا کرده به بیجا؟ بکشانیمش ما

هیمه ی تر که فروشد؟ بفروزانیمش

طمع سخت که پخته است؟ بسوزانیمش

 

بار بندید، هلا! نغمه ی چاووشان است

دشت ها حامله ی خون سیاووشان است

باغ ها از نفسِ لاله ی عاشق گرم اند

راغ ها تا افق از خون شقایق گرم اند

جاده چنبر زده چون مار که: مارافسا کیست؟

رود کف کرده که هان! بحرِ نهنگ آسا کیست؟

کیستی آن «لا»یی «الّا»یی یک لا جامه

که چو شمشیرِ علی، گرم کند هنگامه

هله ماییم که چون تیغ علی برّانیم

امّت واحده آنجاست که ما عریانیم

هر که تزویر کند ایدر، اَشتَر ماییم

هر که آماس کند از زر، نشتر ماییم

آنکه انبار کند، زاد ستانیم از وی

آنکه بیداد کند، داد ستانیم از وی

گاو، گو فربهی از بهر که خواهی کرد؟ آی!

شورِ شیرانِ گرسنه است، چه خواهی کرد؟ آی!

دِرع گو ترمه کن ای خصم! که ما شمشیریم

عور ماندیم که تا جامه ی دشمن گیریم

بار بندید، هلا! بانگ تبیره است اینک

قبله تاری است از این ابر که تیره است اینک

طبل می غرّد چون رعد، که یاران، یاران!

رعد می غرد چون طبل که باران، باران!

کمِ پاتاوه، کمر از پی تاوان بندید

به شخ آیید، هلا! خیش به گاوان بندید

آیشِ سالزد است آنچه جهان است امروز

شخم کن، موسم افشاندن جان است امروز

سر نگفتی که پی رسم گرو خواهی کرد؟

جان بیفشان که سرِ خصم درو خواهی کرد

مهره بگذار به ماران که طبق خواهی برد

آخر و آخرت این است، سبق خواهی برد

سخت دلتنگم دلتنگم از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

کمِ خود گیر به خیل و رمه برمی گردیم

بار کن، جان برادر! همه برمی گردیم

 

علی معلّم دامغانی