مرکز مجازی مهدویت

چایی که خورده نشد

چای تازه دم کشیده روی بخاری چکه ای کلاس روزهای آخر فصل پاییز سال ۱۳۶۰ بود که : هوس خوردن یک چای گرم در هوای سرد روستای گرزگ موجب شد تا از ارلن پیرکسی که به همراه داشتم جهت طبخ چای برروی بخاری چکه ای کلاس استفاده کنم.

دبستانی تک اتاقه با یک کلاس درس چند منظوره که هم دفتر مدرسه و هم آبدارخانه بود. چای تازه رنگ انداخته بود که ناگهان طبیب و طاهر دو دانش آموز خوشمردانی ام سرمازده و سراسیمه در حالی که صورتشان از شدت سرما سرخ شده بود ، وارد کلاس درس شدند. بی اختیار دلم به حالشان سوخت و برای گرم شدن به کنار بخاری دعوتشان کردم.

دعوت همان و ضربه دست پر قدرت طیب خان به آرلن پر از چای و افتادن آن روی موزائیک کف کلاس و شکستن همان.

با ریختن چای تازه دم بر روی زمین حیرت زده به چای و آرلن شکسته و آن دو می نگریستم. آرزو می کردم ای کاش وقتی که آقای  مدیر دبستان  از من خواست تا برای کمک به او در کاهش یکی از کلاسهای چند پایه اش اقدام به پذیرش این دو برادر نمایم، من این کار را نمی کردم.

با عصبانیت کاغذ و قلمی برداشتم و نامه ای به حاج میرزا علی بزرگ که پدر بزرگ مادری آنها بود نوشتم و کتبا اخراج آنها را از کلاس اعلام نمودم.

ولی چهره مظلوم و سرمازده آنها باعث شد تا نامه را پاره کنم و به فکر خریدن یک قوری برنجی و ضد ضربه بیفتم.