logo ارائه مقالات و محتوای مهدوی
بررسي سير تطور نجات و منجي باوري در آيين يهود تا عصر پراكندگي
بررسي سير تطور نجات و منجي باوري در آيين يهود تا عصر پراكندگي   
محمدمهدي لطفي - مهرداد ندرلو 
چكيده

مسئله «نجات» و «ظهور منجي» يكي از مهم‌‌ترين آموزه‌‌ها در ميان يهوديان است كه پژوهشگران از زواياي مختلف بدان پرداخته‌‌اند؛ اما به نظر مي‌‌رسد تمام جنبه‌‌هاي آن مورد كاوش قرار نگرفته‌اند. يكي از اين جنبه‌ها بررسي سير تحول اين آموزه در ميان يهوديان است كه در طول تاريخ پر فراز و نشيب يهوديت، با شدت و ضعف همراه بوده و تحولاتي را پشت سر گذاشته است. پژوهش پيش‌رو، با روش توصيفي_تحليلي و گرد‌‌آوري اطلاعات به شيوه كتابخانه‌‌اي، به بازخواني تاريخ يهود از آغاز تا زمان پراكندگي پرداخته و تطور اين آموزه در ميان يهوديان را بررسي كرده است. يافته‌‌هاي پژوهش حكايت از آن دارند كه انديشه منجي‌‌‌‌ در ميان يهود، در اين بازه‌‌ زماني در ابتدا حالت فرابشري با كاركرد زميني و مادي داشته است و در طول اين مدت، با توجه به حوادث و رخدادها، نگاه به منجي و مسئله نجات، از حالت فرابشري كه همان نجات توسط يهوه باشد، خارج و باور به ظهور منجي بشري با نگرش فرجام شناسانه مطرح شده است.

واژگان كليدي: نجات، منجي، يهوديت، اسارت بابلي.

مقدمه

منجي‌‌باوري و انديشه نجات، در طول تاريخ در ميان اديان مختلف مطرح و به‌رغم اختلاف در بسياري از آموزه‌‌ها، از مؤلفه‌هاي مشترك همه اديان، به‌‌ويژه اديان ابراهيمي بوده است؛ عقيده‌‌اي كه كارايي نيز داشته و تا امروز ادياني با سابقه تاريخي بسيار طولاني را زنده و پا برجا داشته است. دين يهود از جمله اديان ابراهيمي است كه از تاريخ چند هزار ساله برخوردار مي‌‌باشد كه در آن، باور به ظهور منجي و تحقق نجات، به‌رغم فراز و فرودهاي فراوان، هيچ‌‌گاه به فراموشي سپرده نشده است؛ اما حوادث متعددي كه جامعه يهودي در دوره‌‌هاي مختلف حيات ديني خود با آن مواجه شده‌اند؛ باعث شده است طرز تلقي و فهم آنان از مسئله منجي و تحقق نجات، دچار تحول گردد. از يك سو، با وقوع حوادث تلخ و شيرين در دوره‌‌هاي مختلف، اين آموزه در ميان يهود با شدت و ضعف همراه شد؛ و از سوي ديگر، با برآورده نشدن انتظار قوم از نجات، آن‌گونه كه وعده داده شده بود، اين باور دچار تغيير و تحول گرديد. مقاله پيش‌‌رو تلاش دارد با بررسي دو دوره مهم و تاثيرگذار، يعني دوره قبل از اسارت بابلي (شامل سه عصر آبا، داوران و پادشاهان) و دوره پس از اسارت بابلي كه (دوره‌‌هاي تسلط بابليان، ايرانيان، يونانيان و روميان)؛ به بررسي سير تطور نجات و منجي‌‌باوري در ميان يهود بپردازد.

درباره پيشينه بحث از منجي يهود، مي‌‌توان به كتاب «منجي‌‌باوري در كيش زرتشتي و اديان ابراهيمي»، نوشته اسد الله آژير كه به صورت مقايسه‌‌اي با ساير اديان نگاشته شده است، و مجموعه مقالات «گونه‌شناسي انديشه منجي موعود در اديان»، نوشته علي موحديان عطار و همكارانش اشاره كرد. كتاب «انتظار مسيحا در آيين يهود»، نوشته جوليوس گرينستون، ترجمه حسين توفيقي از ديگر آثار تاليف شده در اين زمينه مي‌‌باشد. كتاب «مهدويت و آينده جهان»، از روح الله شاكري زواردهي نيز در ضمن مطالبي به برخي تحولات منجي‌‌باوري پرداخته است. در ميان مقالات نيز تاليفاتي در موضوع منجي باوري به رشته تحرير در آمده است؛ ولي هيچ كدام به سير تحول اين آموزه در ميان يهود نپرداخته است و بيش‌تر آثار ياد شده جنبه تطبيقي و مقايسه‌‌اي با ساير اديان را داشته‌اند كه مقصود ما را تامين نمي‌‌كند. بنابراين، در هر يك از مراحل ياد شده به بررسي تحولات اين آموزه در ميان يهود مي‌پردازيم:

1. منجي‌‌باوري يهود پيش از اسارت بابلي

دوره پيش از اسارت بابلي يهود كه از زمان حركت ابراهيم (ع) به سوي كنعان آغاز مي‌‌شود (شفيعي سروستاني، 1394: ج3، ص30) كه دوره آبا، روزگار داوران و پادشاهان يهود را در بر مي‌‌گيرد. اين مراحل در تورات به صورت سير به هم پيوسته ارائه شده كه خود اين چينش نيز تحول و تطور در نظام باورهاي ديني و اجتماعي يهود، از جمله منجي‌‌باوري را به تصوير مي‌‌كشد كه آن را در ادامه بررسي و تحليل خواهيم كرد.

1-1. دوره آباي يهودي

دوره آبا در يهوديت از زندگاني حضرت ابراهيم آغاز مي‌شود[1] و زمان اسحاق، يعقوب (آباي يهود) و سرگذشت فرزندان يعقوب (ع) تا زمان درگذشت حضرت موسي (ع) را در بر‌‌مي‌‌گيرد. اهميت بررسي اين دوره بدان سبب است كه خاستگاه قوم يهود و تاريخ انديشه‌‌هاي آن، از جمله منجي‌‌باوري و نجات مربوط به اين دوره مي‌‌باشد.

1-1-1. خاستگاه قوم يهود

تورات، ابراهيم (ع) را اولين و مهم‌ترين شخصيت «قوم اسرائيل» معرفي مي‌كند و اولين پيامبر يهود است كه خداي بني‌‌اسرائيل با او ارتباط مستقيم برقرار كرده است و با او عهد و ميثاق مي‌بندد. موجوديت قوم اسرائيل از زمان ابراهيم (ع) و به‌وسيله‌ وعده‌اي كه«يهوه» براي ايجاد قومي بزرگ به او مي‌دهد، اعلام مي‌گردد. در زمان ابراهيم، اسرائيليان يا يهوديت هنوز هويت نيافته‌اند و نام اسرائيل مطرح نشده است و فقط تشكيل آن‌‌ها از جانب يهوه وعده داده مي‌شود.

محل ظهور ابراهيم، شهر «اور Ur»[2] است كه در سال‌‌هاي(1960ق.م) با هجوم گروه‌‌هاي مهاجم عيلامي به امپراتوري سومر، شهر «اور» سقوط كرده و ابراهيم (ع) به اتفاق پدرش و ديگر اعضاي خانواده از «اور» به «حرّان» مهاجرت مي‌كند (ر.ك: پيدايش11: ۳۱-۳۲ و 12: 1-2). اين مهاجرت ابراهيم (ع) از «اور» به حران و سپس به كنعان مقدمه‌‌اي مي‌‌شود براي سرآغاز قومي كه در ميان نسل بشر ماندگار مي‌‌گردد.

تورات، تشكيل اقوام اسرائيلي را خيلي ساده و عاميانه توصيف‌‌ كرده است؛ به‌گونه‌‌اي كه يك خانواده‌ كلداني، از «اور» به «حرّان» و سپس به «كنعان» مهاجرت مي‌كند و از آن‌جا، بزرگ قبيله (يعقوب) با دوازده فرزندش وارد «مصر» مي‌شوند. اين دوازده فرزند، هريك قبيله‌اي در اين محيط متمدن به وجود مي‌آورد و مجموعاً پيكره بني‌‌اسرائيل را شكل مي‌‌دهند.

دوازده فرزند يعقوب (ع)، به عنوان اسباط دوازده‌‌گانه بني‌‌اسرائيل شناخته مي‌‌شوند. حضرت يوسف (ع) يكي از اين دوازده سبط است كه حسادت برادرانش و مشيّت الاهي زمينه سكونت او را در مصر فراهم نمود. سكونتي كه فصل جديدي از زندگي براي فرزندان يعقوب (ع) رقم زد؛ زيرا پس از سال‌هاي متمادي آوارگي وكوچ نشيني، براي اولين مرتبه، فرصت استقرار و سلطنت «بني‌اسرائيل» در سرزمين بزرگ و پرآوازه‌ «مصر» با وزرات يوسف فراهم گرديد (ر.ك: همان، 37 _ 47 و كلاپرمن، 1347: ج1، ص19)؛ اما پس از مدت كوتاهي با وفات يوسف سروري بني اسرائيل در مصر به ذلت و خواري بدل شده و اين قوم كوچ نشين، به اسارت و بردگي براي مصريان مجبور مي‌‌شوند (ر.ك: خروج 1: 6-10) و مدت چهارصد سال در انتظار نجات به سر مي‌‌بردند (همان، 12: 40).

1-1-2. زمينه پيدايش باور به نجات و منجي

خداوند در عهدي كه با ابراهيم بست، بر دو عنصر جمعيت و سرزمين تاكيد كرد: «از ولايت خود،... به سوي زميني كه به تو نشان مي‌‌دهم بيرون شو، و از تو امت عظيم پيدا كنم و تورا بركت دهم» (ر.ك: پيدايش12: 2-1) «و خداوند بر ابرام ظاهر شده، گفت: به ذريت تو اين زمين را مي‌بخشم» (همان، 12: 7). به نظر مي‌آيد همين عهد، هسته اوليه انديشه نجات را در ميان اين قوم شكل داد كه بايد طبق آن، قومي كه در اقليت هستند، به اكثريت برسند و بر سرزمين كنعان تسلط يابند.

از سوي ديگر، فشارها و سختي‌‌هايي كه اين قوم با آن دست و پنجه نرم مي‌‌كردند، بر شدت اين انديشه افزود. باوري كه تا آن زمان به‌‌طور جدي مطرح نمي‌‌شد، با فشار مصريان به اوج خود رسيد و احساس نياز به منجي با شدت بيش‌‌تري پيگيري ‌‌شد. از سوي ديگر، ذائقه قوم نيز در اين برهه از زمان با سروري كوتاه مدتي كه در مصر داشتند، از كوچ نشيني به شهر نشيني و ايجاد شهري مستقل با سروري بني‌‌اسرائيل تغيير مي‌‌يابد‌‌؛ ولي چون بني‌‌اسرائيل، خود را از آن ناتوان مي‌بينند كه به تنهايي بتوانند در ميان قوم‌‌هايي بزرگ چون مصريان و ديگر قدرت‌‌ها، به اين نحو از نجات دست يابند؛ «آرمان قيام يك منجي نامعين» در ميان بني‌‌اسرائيل شكل مي‌‌گيرد.

براساس وعده الاهي به حضرت ابراهيم، انديشه نجات در ميان اين قوم شكل مي‌‌گيرد. ناكامي‌‌ها و سختي‌‌هاي واردشده بر بني‌‌اسرائيل به اين آرمان و آرزو شدت بخشيد و با گذشت زمان، در ژرفاي جان آن‌‌ها نهادينه مي‌‌گردد و قوم را بر آن مي‌‌دارد تا در انتظار روز موعود نشسته، پايان سيه‌‌روزي‌‌هاي خود را در آينده جست‌و‌جو كنند؛ انديشه‌‌اي كه با گذر زمان، رشد و تحول مي‌‌يابد و به شكل‌‌هاي مختلف مطرح و در باور قوم بني ‌‌اسرائيل نهادينه مي‌شود.

1-1-3. ظهور موسي (ع)

حضرت موسي (ع) (1312ق.م) براي رهايي قوم بني‌اسرائيل، درست زماني ظهور كرد كه حاكمان مصري، از قوم كوچ نشين و آزاد يهود كه يك دوره سروري بر مصر را نيز با وزارت يوسف تجربه كرده بودند، بردگاني مطيع ساخته و عزت و اقتدار آن‌‌ها را نيز تحت‌‌الشعاع قرار داده بودند (لوي، 1334: ج3، ص23). آن‌‌ها قوم برگزيده يهوه را از ترس پيوستن به دشمنان، به شديدترين شكل زير فشار قرار مي‌‌دادند. همين فشارها نيز كافي بود تا منجي باوري قوم از آن حالت نامعين خود خارج گردد و اعتقاد به تحقق نجات توسط شخص يهوه، در ميان بني اسرائيل شكل بگيرد و به انديشه نجات شدت بخشد؛ زيرا بني اسرائيل، در مدت بردگي كاملا خود را باخته بودند و حتي تصور مقابله با مصريان را به فكر خود راه نمي‌‌دادند و تنها اميدشان به دخالت مستقيم خداي بني‌‌اسرائيل براي رهايي قوم بود (كلاپرمن، 1347: ج1، ص30). در اين زمان بود كه نخستين بار، انديشه نجات قوم برگزيده توسط خداوند شكل گرفته و بني‌اسرائيل خواستار نجات با دخالت مستقيم يهوه شده بودند. در اين باره در تنخ آمده است: «بني‌اسرائيل به سبب بندگي آه كشيده، استغاثه كردند، و ناله ايشان به سبب بندگي نزد خدا برآمد» (خروج 2: 23).

در اوج جزع و فزع بني‌‌اسرائيل، خداوند بر آنان رحمت آورد. در اين لحظه حساس در تاريخ يهود، خداوند موسي (ع) را براي نجات قوم از بردگي برگزيد و او را با نشانه‌‌هاي فراوان به سوي فرعون گسيل كرد (ر.ك: همان3: 10)؛ حضرت موسي با آيات و نشانه‌‌هاي فراوان نزد فرعون مصر رفت و خواستار رهايي و آزادي بني اسرائيل گرديد تا آن‌‌ها را به سوي سرزمين موعود راهنمايي كند.

بنابراين، از آن‌جا كه تب‌وتاب تحقق نجات و رهايي از اين فلاكت و بدبختي به شدت در ميان يهود مطرح بود و بر اساس باورهاي خود، منتظر اقدام يهوه براي رهايي قوم بودند؛ در پذيرش موسي كه از سوي خدا برگزيده شده بود، ترديد به خود راه ندادند و درنگ نكردند و با موسي (ع) همراه شدند (ر.ك: خروج 4: 30؛ 31 و گرينستون ،1387: ص18).

1-1-4. ويژگي منجي باوري و نجات

در اين دوره باور به نجات و منجي در ميان بني‌‌اسرائيل داراي ويژگي‌‌هايي است كه به برخي از آن‌‌ها اشاره مي‌‌كنيم:

1-1-4-1. منجي نامعيّن و نجات بدون پيش شرط

اولين ويژگي اين باور در ميان بني اسرائيل اعتقاد به نجات بدون تعيين مصداقي خاص براي منجي است؛ چرا كه عهد نخستين آبا، تنها سخن از وعده نجات است و از جزئيات آن سخني به ميان نيامده است. جاي اين سوال باقي است كه در اين برهه از زمان، چگونه، به دست چه كسي و به چه نحوي اين نجات قابل دستيابي است؟ آيا خود يهوه بايد مستقيم وارد عمل شود و وعده خويش را محقق كند؛ يا اين كه تحقق وعده به عملكرد و رفتار قوم بستگي دارد؟ چيزي كه در عهد نخستين، چندان مشخص نيست و با گذر زمان جوانب آن آشكارتر و با فشار مصريان بر بني‌‌اسرائيل، يهوه، به عنوان تنها نجات بخش قوم مطرح مي‌‌شود.

1-1-4-2. نجات، مبتني بر نيازهاي مادي

ويژگي‌‌ ديگر منجي باوري در اين بازه‌‌زماني، مبتني بودن نجات بر نيازهاي ابتدايي و روزمره بني‌‌اسرائيل است؛ موضوعي كه در وعده يهوه به ابراهيم، اسحاق و يعقوب نيز از حد نيازهاي مادي بني‌‌اسرائيل فراتر نمي‌‌رود و تنها افزايش جمعيت و سكونت در سرزمين حاصل‌‌خيز كنعان مورد توجه قرار مي‌‌گيرد. فروش يوسف توسط برادران نيز بر اساس تنخ به مشيّت الاهي نسبت داده مي‌‌شود تا بدين وسيله نجات بني‌‌اسرائيل از قحطي، كه باز نوعي از نيازهاي مادي است، تحقق يابد. بر همين اساس، در گزارش ملاقات يوسف با برادرانش آمده است:

و حال رنجيده مشويد، و متغير نگرديد كه مرا بدين‌‌جا فروختيد؛ زيرا خدا مرا پيش روي شما فرستاد تا (نفوس را) زنده نگاه دارد و خدا مرا پيش روي شما فرستاد تا براي شما بقيتي در زمين نگاه دارد، و شما را به نجاتي عظيم احيا كند (پيدايش 45: 5-7).

همين بُعد مادي از نجات در دوره حضرت موسي (ع) كه به نوعي احساس نياز به منجي در ميان بني‌‌اسرائيل با شدت بيش‌‌تري در جريان بود نيز حاكم است و بيش‌‌ترين انتظار در اين زمان، رهايي از بردگي مصريان و رسيدن به ارض موعودي است كه از لحاظ معنوي مورد توجه نيست، بلكه به دليل اين كه سرزمين حاصلخيزي بوده، مورد نظر است. لذا زماني كه موسي (ع) گروهي را براي تجسس از موقعيت و احوال ساكنان و اوضاع كلي آن سرزمين و تهيه گزارش مي‌‌فرستد، در گزاش‌‌هاي خود تنها بر نكات مادي اشاره كرده است و هيچ جنبه معنوي و روحاني براي اين سرزمين ذكر نمي‌كند. گويا، تمام هم و غم بني‌‌اسرائيل در نيازهاي مادي خلاصه مي‌‌شود. لذا در زمان‌‌هاي حساس كه حيات مادي قوم به خطر مي‌‌افتد، به اعتراض دست زده و حضرت موسي را كه خودشان از خدا براي نجات خواسته بودند، سرزنش مي‌‌كردند و آن را نجاتي كه در انتظارش بودند، نمي‌‌دانستند (ر.ك: تثنيه1: 19-29).

1-1-4-3. منجي فرا بشري

ويژگي سوم اين كه با گذر زمان از دوران ابراهيم (ع) تا فرا رسيدن دوران موسي (ع)، منجي يهود از حالت نامتعيّن بودن خارج گرديد و اعتقاد به تحقق نجات توسط يهوه مطرح شد، كه اين، جنبه فرامادي و فرا بشري دارد و عامل انساني در تحقق نجات به طور مستقل دخالتي ندارد (ر.ك: خروج 17: 12 و تثنيه1: 9-33)؛ بلكه عمده وظيفه نجات بر عهده خدا بوده كه بر اساس عهد خود با ابراهيم (ع) و گزينش اين قوم از ميان تمام امت‌‌ها، با برانگيختن پيامبران و ديگر افراد به دنبال نجات قوم برگزيده خويش است. از اين‌‌رو است كه مي‌‌بينيم بر اساس گزارش‌هاي تنخ، خدا در مقاطع متعدد، نجات بني‌‌اسرائيل را به دليل عهد خود با انبيا، اصلي‌‌ترين وظيفه خود دانسته و در زمان‌‌ها و مكان‌‌هاي مختلف به طور مستقيم وارد عمل مي‌‌شود:

خدا نالۀ ايشان را شنيد و خدا عهد خود را با ابراهيم، اسحاق و يعقوب به ياد آورد ... خداوند گفت: «هر آينه مصيبت قوم خود را كه در مصرند ديدم و استغاثه ايشان را از دست سركاران ايشان شنيده‌ام... نزول كرده‌ام تا ايشان را از دست مصريان خلاصي دهم و ايشان را از آن زمين به زمين نيكو و وسيع برآورم. به زميني كه شير و شَهد جاري است... (خروج 2: 24 تا خروج 3: 8).

بنابراين، خدا به عنوان عامل مستقل در نجات بني‌‌اسرئيل مطرح است و برگزيدگان الاهي تنها نقش ابزاري و واسطه‌‌اي دارند و همان گونه كه برخي محققان گفته‌‌اند: نجات و منجي در دورۀ مربوط به اسفار پنج‌گانه، به معناي دقيق كلمه توحيدي است (ر.ك: عطار موحديان، 1389: ص۱۷۰).

1-1-4-4. نجات مشروط

خداوند با فرستادن موسي (ع) به ميان بني‌‌اسرائيل، آن‌‌ها را از بردگي رهايي بخشيد و قوم به همراه موسي رهسپار سرزمين موعود شد؛ اما در اثناي اين سفر، تجديد عهد خدا با بني‌‌اسرائيل و نزول شريعت به تحولي جديد در منجي‌‌باوري يهود منجر گرديد؛ زيرا در اين زمان، تحقق نجات از حالت يك طرفه و بلاشرط بودن كه تا آن زمان تنها به خدا وابسته بود، تغيير يافت و تحقق نجات به عملكرد بني‌‌اسرائيل مشروط شد. اين ويژگي، مخصوص زمان حضرت موسي (ع) بود و دوره‌‌هاي سابق، فاقد اين ويژگي بودند. بنابراين، خداوند از موسي خواست تا به بني‌‌اسرائيل اعلام كند:

اكنون اگر آواز مرا في‌‌الحقيقه بشنويد و عهد مرا نگاه داريد، همانا خزانه خاص من از جميع قوم‌‌ها خواهيد بود؛ زيرا تمامي جهان از آنِ من است و شما براي من مملكت كهنه و امت مقدس خواهيد بود (خروج 19: 3-6).

در چنين وضعيتي فهم و انتظار قوم از نجات دچار تحول شد و كردار و رفتار بني‌‌اسرائيل و عمل به شريعت موسوي، برخلاف عهد پيشين با آباي يهود، شرط و لازمه تحقق نجات بني‌‌اسرائيل گرديد.

بنابر آن‌چه گذشت، مسئله نجات در اين دوره از تاريخ يهود، فقط برجنبه مادي مبتني است و انتظار قوم بني‌‌اسرائيل از تحقق نجات، جز اين كه از ملتي كوچك به قومي بزرگ و قدرتمند تبديل شود و بر سرزمين حاصلخيز (كنعان) تسلط يابد، فراتر نمي‌‌رود. در اين دوره، وظيفه رهايي‌‌بخشي و نجات قوم بر عهده خدا است كه به منجي يهود حالتي فرابشري مي‌‌بخشد. تجديد عهد و نزول شريعت در صحراي سينا نيز از جمله شاخصه‌‌هاي اين دوران است كه نجات را به عمل به شريعت مشروط كرده و آن را از حالت اوليه بلاشرط بودن، به نجات مشروط به عمل به شريعت تبديل مي‌كند.

1-2. عصر داوران

واژۀ «داوران» به رهبراني اطلاق مي‌شد كه خدا به قوم اسرائيل عطا مي‌فرمود تا از ايشان در برابر دشمنانشان پشتيباني و حمايت كنند. وظيفه اصلي اين داوران، رهبري اجتماعي و نظامي براي مدت معيّني بوده است كه خود به خود، پس از بر طرف شدن مشكل اين مقام منحل مي‌‌شد. انتخاب داوران گاه بر اثر جذابيت روحاني و نوعي تقدس مذهبي بود و گاه به سبب قابليت نظامي. برخي اوقات، شخصيت‌‌هايي چون «سموئيل» همه اين صفات را در خود جمع مي‌كنند و مدير جامعه اسرائيلي مي‌‌شوند (آشتياني، 1386: ص149). از مرحله حاكميت اين افراد، در تاريخ بني‌‌اسرائيل به «عصر داوران» تعبير مي‌‌شود كه داراي ويژگي‌‌هايي است:

1-2-1. تعدد مجازات و نجات

طبق گزارش‌هاي تنخ، پس از عهد موسوي، عمل قوم به شريعت، شرط تحقق نجات بني‌‌اسرائيل گرديد و عدم پايبندي به آن، مجازات و تنبيه بني‌‌اسرائيل را به همراه مي‌آورد:

اگر اوامر يهوه خداي خود را نگاه داري، و در طريق‌‌هاي او سلوك نمايي، خداوند تو را براي خود قوم مقدس خواهد گردانيد؛ چنان‌كه براي تو قَسم خورده است... و اما اگر آواز يهوه، خداي خود را نشنوي تا هوشيار شده، همۀ اوامر و فرايض او را كه من امروز به تو امر مي‌‌فرمايم به‌جا آوري، آن‌گاه جميع اين لعنت‌‌ها به تو خواهد رسيد، و تو را خواهد دريافت (تثنيه 28: 9و 15).

قوم بني‌‌اسرائيل، پس از رحلت يوشَع، نجات خود توسط خدا را از ياد بردند و نه تنها به شريعت عمل نكردند، بلكه به بت‌پرستي نيز گرفتار شدند. از اين رو، خدا قوم اسرائيل را مجازات كرد. با شدت يافتن سختي‌‌ها، بني‌‌اسرائيل به فكر توبه افتادند و فرياد نجات‌‌خواهي نزد يهوه بر‌‌آوردند؛ اما هر بار پس از نجات، ديري نمي‌پاييد كه همين چرخه تكرار مي‌شد:

و چون خداوند برايشان داوران برمي‌انگيخت، با آن داور مي‌بود و ايشان را در تمام ايام آن داور از دست دشمنانشان نجات مي‌داد، ... و چون آن داور وفات يافت كه ايشان برمي‌‌گشتند و از پدران خود بيش‌‌تر فتنه ‌‌انگيز شده خدايان غير را پيروي مي‌كردند (داروان 2: 18و 19).

از اين‌‌رو در عصر داوران، شاهد چندين مرحله گناه و سپس رهايي در ميان بني‌‌اسرائيل هستيم كه با بحث انحراف اسرائيليان از شريعت و توبه آن‌‌ها گره خورده است.

2-2-1. گذر از منجي فرا بشري

منجي باوري تا اواخر عصر داوران، از سه ويژگي اخير دوره آبا، يعني: 1. مبتني بودن بر نيازهاي مادي؛ 2. محوريت و حاكميت يهوه به عنوان منجي؛ 3. پيوند معنوي ميان اطاعت از شريعت و تحقق نجات؛ برخوردار بود[3]؛ اما ويژگي اول، يعني «اعتقاد به نجات بدون تعيين مصداقي خاص» در زمان آخرين داور بني‌اسرائيل دچار تحولي اساسي گرديد. بزرگان جامعه يهودي تعيين يك پادشاه را از سموئيل مطالبه كردند:

جميع مشايخ اسرائيل جمع شده، نزد سموئيل به «رامه» آمدند. و او را گفتند: ... براي ما پادشاهي نصب نما تا مثل ساير امت‌‌ها بر ما حكومت نمايد.... خداوند به سموئيل گفت: آواز قوم را در هر چه به تو گفتند بشنو؛ زيرا تو را ترك نكردند، بلكه مرا ترك كردند. تا بر ايشان پادشاهي ننمايم (اول سموئيل 8: 4-7).

برهمين اساس، تشكيل نهاد پادشاهي در بني‌‌اسرائيل، مقدمات تغيير بزرگي را فراهم آورد و آن، گذر از منجي فرابشري با محوريت «يهوه»؛ به منجي بشري با محوريت «پادشاه» بود.

1-3. عصر پادشاهان

«عصر پادشاهان» از دوره‌‌هاي بسيار مهم در تاريخ منجي‌‌باوري يهودي به شمار مي‌‌آيد كه با به سلطنت رسيدن شائول آغاز شد و تا زمان اسارت بابلي ادامه مي‌‌يابد. بنابر آنچه از گزارش‌‌هاي تنخ به دست مي‌‌آيد، بر خلاف دوره داوران، كه به دليل وجود افكار سنتي مخالف ايجاد دولت در بني‌‌اسرائيل بودند؛ در اين دوره، نهاد پادشاهي و تشكيل حكومت با استقبال روبه‌‌رو شد. هرچند انتخاب پادشاه در ابتدا بر اساس نگرش منجي‌‌باورانه نبود و قوم تحت تاثير اقوام مجاور، قدرت‌‌هاي بزرگ روز و برخي مشكلات داخلي به تعيين پادشاه اقدام كردند؛ در ادامه به دليل عملكرد موفق، اما كوتاه مدت نهاد سلطنت در بني‌‌اسرائيل، پادشاهي به يكي از مولفه‌‌هاي اصلي منجي‌‌باوري در يهود تبديل گرديد.

1-3-1. نهاد پادشاهي

گزينش پادشاه در بني‌‌اسرائيل به اين شكل بود كه كاهن اعظم يا پيامبر قوم، شخصي را كه قرار بود پادشاه شود، با مقداري روغن مقدس مسح مي‌‌كرد و آن شخص لقب «ماشيح» مي‌‌گرفت (هاكس، 1394: ص802).[4] اين تدهين به نوعي نشان دهنده گزينش آن حاكم از سوي يهوه بود (ر.ك: اول‌‌سموئيل ۱۰: ۱ و ۱۶: ۱). كاركردي كه اين تدهين داشت، آن بود كه به پادشاه نوعي قداست مي‌‌بخشيد و به تعبير كتاب مقدس روح خدايي مي‌‌يافت و داراي علم غيب و صاحب حكمت مي‌‌شد (ر.ك: همان ۱۰ :۶-۱۳).

در ابتدا نهاد پادشاهي در بني‌‌اسرائيل تنها مفهومي ملي، سياسي و نظامي بود كه وظيفه او دفاع از قوم در برابر تجاوز و حمله بيگانگان به اسباط دوازده‌‌گانه خلاصه مي‌‌شد، و عنوان ماشيح در ابتدا كاربردي بيش از اين نداشت؛ اما رفته رفته اين لقب از اختصاص پادشاهان بني‌‌اسرائيل خارج شد و به مفهومي خاص براي پادشاه آرماني بني‌‌اسرائيل تبديل گرديد.

بنابراين، با ظهور سلطنت در ميان ‌‌بني‌‌اسرائيل، پادشاه به عنوان تجسم خدا و به نمايندگي از او (آژير، 1392: ص۱۳۱)؛ به اداره امور پرداخت. برخلاف دوره‌‌هاي قبل كه افرادي مانند موسي و يوسف (ع) يا داوران (كه تنها نقش واسطه و ابزار براي اجراي دستورهاي يهوه داشتند و همه وظايف مانند پادشاهي و نجات بر عهده يهوه بود) با گزينش پادشاه كه شايد به دليل بدبيني نسبت به پادشاهي زميني خدا بود، امور به پادشاه، به عنوان نماينده خدا بر زمين، واگذار گرديد و با استقلال عمل پادشاه، منجي فرا بشري جاي خود را به منجي بشري سپرد و اين رويكرد، به‌‌‌ويژه بعد از حكومت داوود (ع) در ميان يهود به تثبيت رسيد.

1-3-2. حكومت داوودي و تاثير آن بر منجي‌‌باوري

حضرت داوود يكي از مهم‌‌ترين شخصيت‌‌هاي تاثيرگذار بر انديشه منجي‌‌باورانه يهود است كه شخصيت او در اين آموزه تحولاتي ايجاد كرد و در ابعاد ديني و سياسي و نظامي از نقش محوري برخوردار گشت. حضرت داوود با ايجاد روحانيت موظف، به سلطنت رنگ و بوي مذهبي بخشيد و براي اولين بار حكومت را در يهود مورثي كرد. دوران حكومت داوود و خاطرات شيرين آن در خاطره يهود به قدري نفوذ يافت كه در دوره‌‌هاي بعد، عملكرد پادشاهان پس از او و حتي ماشيح موعود، همواره با او سنجيده شد و خدا نيز حكومت و شخصيت ديني داوود را به رخ پادشاهان بعدي كشيد:

واقع‌ خواهد شد كه‌ اگر هر چه‌ تو را امر فرمايم‌، بشنوي‌ و به‌ طريق‌هايم‌ سلوك‌ نموده‌، آنچه‌ در نظرم‌ راست‌ است‌، به‌جا آوري‌ و فرايض‌ و اوامر مرا نگاه‌ داري‌؛ چنان‌‌كه‌ بندۀ من‌، داوود آن‌‌ها را نگاه‌ داشت‌. آن‌گاه‌ با تو خواهم‌ بود و خانه‌اي‌ مستحكم‌ براي‌ تو بنا خواهم‌ نمود؛ چنان‌‌كه‌ براي‌ داوود بنا كردم‌ و اسرائيل‌ را به‌ تو خواهم‌ بخشيد (اول پادشاهان 11: ۳۸).

بر همين اساس، تاثيري كه دوران حكومت داوود بر بني‌‌اسرائيل برجاي گذاشت؛ بين منجي آرماني يهود و داوود پيوندي ناگسستني ايجاد شد و مفهوم خاندان داوودي، كه مفهوم كاملا قومي است، به ادبيات ديني يهود وارد گرديد. اين مفهوم، بنياني را به وجود آورد كه ساختار سياسي يهود، به‌رغم پراكندگي جغرافيايي، حول محور مفهوم قوم برگزيده و سلطنت ابدي خاندان داوود تداوم يافت و آرمان‌‌ها و آرزوهاي يهود بر اساس اين دوران شكل گرفت و تشكيل دولت بني‌‌اسرائيلي يكي از كاركردهاي اصلي منجي يهود گرديد.

البته آنچه از گزارش‌‌هاي تنخ به دست مي‌‌آيد، اين است كه چنين نگرشي به داوود و حتي نهاد پادشاهي، بعدها و نه در زمان داوود ايجاد شده است. بنابر گفته برخي محققان، سبط يهودا، در ايجاد اين نگرش به داوود نقش پررنگي دارند (شهبازي، 1377: ج1، ص313)؛ اما آنچه اين ديدگاه را تقويت مي‌‌كند، جمع‌‌آوري تورات پس از اسارت بابلي است كه باقي‌ماندگان يهود خود را به سبط يهودا متعلق مي‌‌دانستند. همچنين نهاد پادشاهي در اين زمان، به عنوان امري مثبت پذيرفته شده بود كه در ترسيم چنين چهره‌‌اي از داوود، نبايد از آن غفلت كرد؛ به‌ويژه كه دوران حكومت داوود دوران ثبات و قدرت در بني‌‌اسرائيل بوده است. بنابراين، تشكيل دوباره پادشاهي داوودي پس از فروپاشي نهاد پادشاهي يكي از آرزوهاي يهودِ پس از اسارت بابلي شد.

۲. منجي باوري يهود پس از اسارت بابلي

دومين مقطع مهم و تاثير گذار بر باورها و عقايد يهوديان، دوره «اسارت بابلي» و حوادث پس از آن تا «پراكندگي بزرگ[5]» است و همان‌‌طور كه بيان شد، در اين مقطع تحولات منجي‌‌باوري در دوره‌هاي استيلاي بابليان، ايرانيان، يونيان و روميان قابل بررسي و تحليل است.

2-1. دوره استيلاي بابليان و ايرانيان

پس از سليمان، پادشاهي يهود به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم شد و بيش از دو قرن از حكومت شكوهمند سليمان سپري نشده بود كه آشوريان بر كشور شمالي غلبه يافتند و در سال (722 ق.م) ساكنان آن را به اسارت بردند و دولت شمالي منقرض گرديد. پس از ۱۶۰ سال، دولت جنوبي به همين وضع دچار شده و كشور يهودا در سال (586 ق.م) به دست بابليان تسخير شد (گِرِ،1340: ص۱۷۵). بدين ترتيب، نهاد پادشاهي جنوب نيز از هم پاشيد و قوم يهود به اسارت درآمدند و بخشي از قوم به بابل تبعيد شدند. بنابراين، يهوديان براي هميشه استقلال سياسي خود را از دست دادند و مستعمره قدرت‌‌هاي ديگر شدند. اسارت بابلي و سپس سلطه ايرانيان و ظهور دوباره انبياي بني‌‌اسرائيل موجب دگرگوني در برخي از انديشه‌‌هاي يهود و پديد آمدن باورهاي تازه گرديد.[6] اين دگرگوني‌ها را مي‌‌توان در موارد زير مشاهده كرد:

1-1-2. احياي اميد به تشكيل دولت بني‌‌اسرائيل

انيباي متأخر كه تقريبا با شروع پادشاهي و تشكيل دولت در اسرائيل ظهور كردند و نبوتشان تا مدت‌‌ها بعد از اسارت نيز ادامه داشت؛ اميد احياي پادشاهي يهود را در ميان قوم زنده نگه داشتند. در اين زمينه در تنخ مي‌‌‌‌خوانيم:

در آن روز، خيمۀ داوود را كه افتاده است، بر پا خواهم كرد، و شكاف‌‌هايش را مرمت خواهم كرد؛ خرابي‌‌هايش را بر پا نموده، آن را مثل ايام سلف بنا خواهم كرد،... ايشان را در سرزمين ايشان غرس خواهم نمود، و بار ديگر از زميني كه به ايشان داده‌ام، كنده نخواهند شد (عاموس 9: 11و15).

با نويد نجات توسط انبيايي كه بخشي از آن‌‌ها به زمان اسارت مربوط بود؛[7] يهوديان به بازگشت به سرزمين مقدس اميدوار شدند. اين‌‌بار يهوديان به دليل برخورد با فرهنگ زرتشتي[8] و نيز پيش زمينه‌‌هاي باور به منجي كه در ميان آن‌‌ها وجود داشت، به رهايي بخشي شبيه «سوشيانت» باور يافتند و او را در وجود مسيح يهوه به طور نامعين مجسم كردند. از آن‌جا كه لقب مسيح (ماشيح) درباره كوروش -با اين كه يهودي و از خاندان داوودي نبود[9]- نيز به كار برده شده است؛ مشخص مي‌شود كه مفهوم خاندان داوودي بعدها به مفهوم موعود بني‌اسرائيل اضافه شده است.

به نظر مي‌رسد در همين دوره بوده است كه مفهوم ماشيح، از معناي اوليه خود كه صرفا جنبه سياسي و نظامي داشت، خارج شده و لقب پادشاه آرماني يهود گرديده است؛ با اين تفاوت كه هنوز در مصداق و مفهوم خاصي تعين نيافته است. از اين‌‌رو، در آغاز اين دوره بر سر مسيحايي كه با قيام خود بايد هويت يهوديان را در مقابل حكومت‌‌ها حفظ كند، اختلاف وجود دارد و حول محور شخصي معيّني در جريان نيست. به همين دليل، نظريات مختلف در مورد ماشيح را شاهد هستيم كه گاهي مسيح همان داوود معرفي مي‌‌شود، گاهي آل‌‌داوود، برخي گزارش‌‌ها او را فرزند داوود دانسته‌اند، در پاره‌‌اي موارد يك شاه كاهن است و گاهي پسر انسان و يك شخصيت نامعيّن مي‌‌گردد. حتي در مواردي از شخصيتي مافوق طبيعي برخوردار مي‌‌شود كه همه اين‌‌ها نشان دهنده عدم انسجام اوليه اين باور و تكامل و تحول آن و در نهايت غلبه يك ديدگاه (خاندان داوودي) بر ساير آن‌‌ها در دوره‌‌هاي بعدي است.

2-1-2. غلبه مفهوم ديني نجات بر جنبه مادي

انبياي بني‌‌اسرائيل در اين مدت، علاوه بر زنده نگه داشتن اميد نجات و برقراري پادشاهي دوباره يهود، با ايجاد نوعي جنبه مذهبي و روحاني، انتظار قوم را از نجات صرفا مادي به سوي اميد اصلاح ديني نيز سوق دادند. آن‌‌ها با برقراري ارتباط بين نجات و مجازات، با پايبندي به عهد و عدم وفاي به آن، اميد اصلاح ديني را نيز به بحث نجات و منجي باوري قوم افزودند و جنبه سياسي را با رنگ و بويي ديني از نجات بيان كردند. لذا در كتاب حزقيال نبي مي‌‌خوانيم:

زيرا خداوند يهوه مي‌‌فرمايد: به حيات خودم قسم كه هر آينه با دست قوي و بازوي برافراشته و خشم ريخته شده بر شما سلطنت خواهم نمود و شما را از ميان امت‌‌ها بيرون آورده، به دست قوي و بازوي برافراشته و خشم ريخته شده از زمين‌‌هايي كه در آن‌‌ها پراكنده شده‌ايد، جمع خواهم نمود (حزقيال20: 33).

بنابراين، مسئله نجات از مفهوم اوليه خود كه بر اساس عهد نخستين بر تصاحب سرزمين كنعان و كثرت جمعيت تاكيد داشت؛ تحول يافت و به معناي احياي پادشاهي از دست رفته يهود مطرح گرديد و بُعد ديني بر بعد مادي آن غلبه يافت؛ به گونه‌‌اي كه در وعده‌‌هاي انبياي متأخر، عنصر جمعيت رنگ باخت و سرزمين موعود از سرزمين داراي شير و عسل، به محل حضور و عبادت خدا و سرزمين مقدس تغيير ماهيت داد. از اين‌‌رو، با معرفي سرزمين موعود، به‌‌عنوان مكان و خانه يهوه، جنبه‌‌اي از قداست به بحث نجات و منجي‌‌باوري يهود بخشيده شد و آرزوي احياي پادشاهي اسرائيل با اميد اصلاح ديني همراه شد. لذا نجاتي كه در آينده از منظر قوم تحقق مي‌‌يافت، نبايد نقص دوران گذشته را داشته باشد و پادشاهان بني‌‌اسرائيل بايد مانند داوود عبد مطيع يهوه گشته و قوم نيز بايد از نافرماني‌‌هاي گذشته دست برمي‌‌داشت.

2-1-3. تحول از نگاه ملي به فراملي

يكي ديگر از تحولات در آموزه نجات‌‌باوري قوم يهود در زمان اسارت بابلي و سلطه ايرانيان؛ به وجود آمدن «نگرش فرا ملي» به مسئله نجات است؛ زيرا قبل از اسارت، اين باور با مسئله قوميت و نژاد يهود پيوند بسيار محكمي داشت كه پس از تبعيد، از نگرشي ملي به نگرشي فراملي تغيير شكل داد و ساير ملل نيز از ثمرات آن برخوردار گرديدند. از جمله عوامل اين تحول را مي‌‌توان در سخنان انبياي متاخر ملاحظه كرد. روشن‌‌ترين نمونه اين تحول در سخنان «اشعيا» ظهور دارد كه مي‌‌گويد:

و قوم‌‌هاي بسيار عزيمت كرده، خواهند گفت: بياييد تا به كوه خداوند و به خانة خداي يعقوب برآييم تا طريق‌‌هاي خويش را به ما تعليم دهد و به راه‌‌هاي وي سلوك نماييم؛ زيرا شريعت از صهيون و كلام خداوند از اورشليم صادر خواهد شد و او امت‌‌ها را داوري خواهد نمود و قوم‌‌هاي بسياري را تنبيه خواهد كرد و ايشان شمشيرهاي خود را براي گاو آهن و نيزه‌‌هاي خويش را براي ارّه‌ها خواهند شكست و امتي بر امتي شمشير نخواهد كشيد و بار ديگر جنگ را نخواهند آموخت (اشعيا 2: 3- 4).

بنابراين، انبيا در كنار زنده نگه داشتن اميد احياي پادشاهي يهود و سوق دادن اين آموزه از نگرش صرفاً مادي به جنبه ديني و روحاني؛ پيوند منجي و نجات‌‌باوري را از قوميت جدا كردند و نگرش فراملي بدان بخشيدند. هرچند هنوز وظيفه اصلي ماشيح برقراري امپراتوري يهود و گسترش آن در جهان بود؛ ثمره ديگر آن برقراري صلح و آرامش در ميان تمام نسل بشر بود.

عامل ديگر اين تحول، آميختگي اجتماعي يهود با ديگر ملل و جوامع آن روز بود كه باورهاي تازه‌‌اي را در ميان آن‌‌ها به وجود آورد (ر.ك: مصطفوي، 1369: ص20). براي مثال، زندگاني پس از مرگ، بهشت و دوزخ و تبديل يهوه از خداي يك قبيله به خداي جهانيان؛ در اين زمان ايجاد شد (گر، 1340: ص178). منجي‌‌باوري قوم نيز در اين مدت، بر اثر اين برخورد و امتزاج تصوير قومي خود را كه به نظر در مقايسه با سوشيانت زرتشتيان كه موعودي جهاني بود، از دست داد و نگرش جهاني به خود گرفت. تاثير پذيري يهوديان از فرهنگ و آيين ايراني بر نوشته‌‌هاي كتاب مقدس، زماني روشن مي‌‌شود كه بدانيم در همين زمان بوده كه «عزراي كاتب» كه در دربار ايران موقعيت مناسبي نيز داشته، به جمع‌‌آوري كتاب مقدس پس از نابودي آن اقدام كرده است.

2-2. دوره تسلط يونانيان

پس از تسلط كوروش بر بابل، ايرانيان به مدت دويست سال با قدرت و عظمت حكومت كرده بودند و يهوديان در اين مدت، از آزادي عمل بسياري برخوردار بودند. ظهور اسكندر به عنوان قدرت جديد، چالش‌هاي جديدي براي يهوديان به وجود آورد. تاثيري كه حكومت يونانيان بر يهوديت داشت، بيش از آن كه جنبه سياسي داشته باشد، جنبه معنوي داشت و باعث گسترش فرهنگ يوناني (هلنيسم) در ميان يهوديان شد (ر.ك: كتاب‌‌هاي فراموش شده عدن، 1397: ص487 و كتاب‌‌هاي فراموش شده عهد عتيق،1387: ص497). خطر نفوذ فرهنگ يوناني كه اساس يهوديت را نشانه مي‌‌رفت و از سوي ديگر، به گفته جان ناس، نامردي‌‌هاي روزگار كه يهوديان را نسبت به وعده‌‌هاي انبيا بدبين كرده بود (جان ناس، 1354: ص360) و جامعه را به سوي فرهنگ يوناني سوق مي‌‌داد؛ باور به نجات و ظهور منجي را تحت‌‌الشعاع قرار داده بود و در اين دوره بيش‌‌تر بر جنبه تعليم تورات تاكيد شده است.[10]به همين دليل، در اين مقطع، در آموزه نجات و منجي در گزارش‌‌ها تحولي مشاهده نمي‌‌شود.

2-3. دوره سلطه روميان

«پومپي»، فرمانرواي روم، ابتدا در سال(64 ق.م) با اشغال سوريه، آن را به امپراتوري روم ملحق و در سال دوم، قدس را تصرف كرد و آن را تابع فرمانرواي رومي سوريه قرار داد. قيصر روم، در سال(70م) فرزند خود، «تيتوس» را به عنوان فرمانرواي منطقه منصوب كرد. وي به اورشليم يورش برد؛ ديوار شهر را خراب كرد و معبد سليمان را به آتش كشيد و از اين زمان به بعد، يهوديان دچار پراكندگي شدند (هوشنگي، 1393: ص2-3).

از اين‌‌رو گزارش‌هاي تاريخي، اوج انتظار ظهور مسيحا را در ميان يهود از زمان ورود روميان به خاك يهوديه تا زمان ويراني دوم اورشيلم در سال(70م) دانسته‌‌اند. جان ناس و ديگران معتقدند انتظار ظهور مسيحا در اين مدت روز به روز در حال افزايش بوده است (جان ناس، 1354: ص365؛ مشكور، 1377: ص137 و مبلغي‌‌آراني، 1373: ج1، ص372)، و بر اثر فشار روميان، تب و تاب دخالت اعجازآميز خدا براي رهايي قوم برگزيده مورد انتظار بوده است. در اين زمينه، گرينستون مي‌‌نويسد:

شدت و عموميت آرمان مسيحايي در عصر عيسي را مي‌‌توان حتي نزد فيلسوفان يوناني‌‌مآبي كه در كشور مصر با آزادي نسبي به سر مي‌‌بردند، مشاهده كرد... فيلون، مهم‌‌ترين سخنگوي يهوديت اسكندريه بدون اشاره به رستاخيز، از انديشه مسيحايي سخن مي‌‌گويد (گرينستون، 1387: ص49).

سخن فيلسوفان يوناني مآبي كه تحت تاثير شديد فرهنگ هلني قرار گرفته بودند درباره منجي؛ استحكام و اصالت اين آرمان در داخل و خارج از فلسطين را اثبات مي‌‌كند و نشان از تصورات يهوديان از زمان ظهور ماشيح دارد كه در زمان‌‌هاي سختي بيش‌‌تر خودنمايي مي‌‌كرد و حتي طبقاتي كه تفكرات يونيان را پذيرفته بودند، درگير مي‌كرد. در اين دوره و در زمان اوج‌گيري انتظار ظهور منجي، اتفاقات بسيار مهمي در جامعه يهودي به وقوع پيوست:

2-3-1. ظهور عيسي مسيح

از مهم‌ترين رويدادهاي اين دوره، ظهور حضرت عيسي و پذيرش وي به عنوان «ماشيح موعود» از سوي برخي يهوديان بود. در اين زمان، به دليل آن كه يهوديان از لحاظ سياسي، فرهنگي و اجتماعي از وضعيت مطلوبي برخوردار نبودند، فرقه‌‌هاي متعددي در ميان ايشان به وجود آمد. شايد مهم‌‌ترين گروه و اثر گذارترين آن‌‌ها پيروان حضرت عيسي باشند. فرقه «ناصريه» بر اساس باور به ماشيح بودن حضرت عيسي شكل گرفت و نخستين طرفداران خود را از ميان يهوديت به دست آورد و در ادامه، در قالب ديني جديد به نام «مسيحيت» به مسير خود ادامه داد. به باور برخي محققان، مسيحيان اوليه از پيروان فرقه «اسني‌‌ها» بودند كه يحياي تعميد دهنده و عيسي نيز از آنان به شمار مي‌‌رفتند (رضي، 1360: ص450).

جامعه يهودي از ابتدا تا زمان ظهور عيسي، همگي تلقي و فهمشان از زمان ظهور، به‌ويژه در زمان بروز مشكلات، آينده بسيار نزديك بود و هرگز ظهور منجي را در آينده‌‌اي دور جست‌وجو نمي‌كردند. لذا «زيلوت‌‌ها» (غيرتمندان) كه يكي از فرقه‌‌هاي يهودي مخالف با روميان بودند، و دائما در طغيان و شورش به سرمي‌‌بردند، قيام و جنگ را تا زمان ظهور ماشيح براي نفي سلطه پذيري بر خود واجب مي‌‌دانستند (جان ناس، 1354: ص366). از اين‌‌رو، زماني كه عيسي(ع) تبليغ خود را شروع كرد، مورد پذيرش عده‌‌اي از يهوديان قرار گرفت.

يك نويسنده يهودي، راجع به پذيرش عيسي به عنوان مسيحاي موعود از سوي برخي از يهوديان مي‌‌نويسد:

تب و تاب انتظار دخالت اعجاز آميز خدا در دوران سيطره ظالمانه واليان بي وجدان رومي بر فلسطين به اوج خود رسيد و به همين علت، هنگامي كه يحياي تعميد دهنده ندا در داد: توبه كنيد؛ زيرا ملكوت آسمان نزديك است (متي3: 2)؛ توده‌‌هاي مردم پيام او را با جان و دل شنيدند (گرينستون، 1387: ص50).

2-3-2. پيدايش نگاه فرجام‌‌شناسانه

«فرجام‌شناسي» به معناي شناخت درباره امر پاياني (فرجامين) است كه در يهوديت درباره موضوعاتي چون زندگي بازپسين، رستاخيز مردگان، داوري نهايي، پايان اين جهان و خلق جهان جديد سخن مي‌‌گويد. آنچه درباره فرجام‌‌شناسي در يهوديت مسلّم است، پديد آمدن چنين نگرشي در اواخر سنت كتاب مقدس است (قاسمي‌‌قمي، 1387: ص143-150) و مانند ديگر اعتقادات يهودي داراي سابقه طولاني نمي‌‌باشد و قريب به اتفاق مورخان، پيدايش چنين نگرشي را محصول دوران پس از اسارت بابلي و مواجهه يهود با فرهنگ‌‌هاي ديگر، به خصوص پس از ويراني معبد مي‌‌دانند (درخشه، 1396: ص82).

اما درباره چگونگي پديد آمدن اين نگرش بايد گفت كه عواملي چند سبب شد تا توجه قوم از تحقق نجات در آينده نزديك، به آينده‌‌اي دور معطوف شود و نگاه فرجام‌‌شناسانه شكل گيرد:

الف) ناكامي‌‌هاي يهود: شايد در ميان عوامل گوناگون، مهم‌‌ترين عامل در ايجاد چنين برداشتي از نجات، ناكامي‌‌هاي پي‌‌درپي يهود از رسيدن به آرمان شهر رؤيايي‌‌شان بود كه با بدبيني به پادشاهي زميني خدا و رنجيده شدن از وضعيت موجود محقق شد؛ چرا كه وعده‌‌هاي انبيا، آن‌گونه كه پيش‌‌بيني شده بود تحقق نيافت و امت‌‌ها مغلوب يهود نشدند و با شدت يافتن فشار توسط روميان، اندك اميد يهوديان از احياي دوباره پادشاهي از بين رفت. بنابراين، قوم براي توجيه برگزيدگي خود و اين كه يهوه هرگز قوم خود را تنها نخواهد گذاشت، به توجيه باورهاي خود روي آورد و اين موضوع، به پيدايش فرجام‌‌شناسي آخرالزماني انجاميد و با منجي‌‌باوري قوم ارتباط ناگسستني يافت (ر.ك: رضي، 1342: ج1، ص444).

ب) بشارت‌‌هاي انبيا: دومين عامل، وجود برخي گزارش‌ها در كتاب‌هاي انبيا بود كه از نوعي فرجام‌‌شناسي سخن مي‌‌گفت و بر شكل‌‌گيري اين نگرش موثر بود. از اين‌‌رو در كتاب اشعيا از رستاخيز مردگان (اشعيا 26: 19)؛ فسخ و الغاي مرگ (ر.ك: همان، 25: 8)؛ نابودي شيطان (همان، 27: 1)؛ آفرينش آسمان و زمين جديد (همان، 65: 17)؛ ماه نور خود را از دست خواهد داد و خورشيد نخواهد تابيد (همان 24: 23)؛ داوري نهايي (همان 2:4) و كيفر ابدي براي دشمنان خدا (همان 66:16 و 24)؛ خبر مي‌‌دهد كه همه اين وقايع همزمان با ظهور ماشيح و نجات بني‌‌اسرائيل به وقوع مي‌‌پيوندد. مانند همين سخنان در مكاشفات يوئيل وجود دارد[11] كه به پديد آمدن اين نگرش كمك مي‌‌كند.

ج) ناكامي عيسي مسيح: جامعه يهودي كه همواره چشم به آينده نزديك داشتند، با ظهور عيسي بارقه اميد در وجودشان شعله‌ور شد؛ اما وقتي عيسي را از برقراري ملكوت خدا ناكام يافتند و هيچ يك از آرمان‌هاي عصر طلايي ظهور محقق نشد، انتظار خود را از تحقق نجات به آينده‌‌اي دور معطوف كردند.

عوامل مذكور، در كنار ديگر عوامل، از جمله ويراني معبد كه با پراكندگي بزرگ (گالوت) براي يهود همراه بود و اقتباس‌هاي يهوديان از ايرانيان و ديگر ملل همجوارشان؛ موجب تحولي ديگر در آموزه منجي‌‌باوري گرديد و به اميد مسيحايي قوم رنگ و بويي آخرالزماني داد و باور به خلق آسمان و زمين جديد در عصر ظهور و نگرش فرجام شناسانه پديد آمد.



نتيجه‌گيري

آنچه با بررسي گزارش‌‌هاي تنخ و ديگر منابع درباره تحولات نجات و منجي‌‌باوري يهود در دوره‌‌هاي مختلف به دست مي‌‌آيد؛ اين است كه منجي‌‌باوري يهود از همان آغاز به صورت تفكري منسجم مطرح نشده، بلكه تحولاتي فرا روي خود داشته است. برهمين اساس، مي‌‌بينيم كه مسئله نجات و ظهور منجي در مراحل تكوين اين قوم، در دوره آبا بسيار كلي و بدون تعيين مصداق خاصي براي منجي و نحوه نجات است و در ادامه نيز با اين كه مصداق منجي در خداي بني‌‌اسرائيل تعين مي‌‌يابد، باز مفهوم نجات در مفهوم ابتدايي از نجات با تاكيد بر جنبه مادي بدون توجه به جنبه روحاني است كه از حد نجات قومي خاص فراتر نمي‌‌رود. با نزول شريعت، اين مفهوم از نجات، مقداري رنگ ديني به خود مي‌‌گيرد و از صرف تكيه بر بعد مادي فراتر مي‌‌رود. لذا در دوره داوران شاهد تعدد مجازات و نجات هستيم. از آن‌جا كه در اين دوره، بحث نجات با انحراف قوم از شريعت و توبه آن‌‌ها ارتباط مستقيم دارد، شاهد چندين مرحله گناه و سپس نجات هستيم.

با آغاز دوره پادشاهان كه تحولي بزرگ در بني‌‌سرائيل به وجود آورد، منجي فرابشري (يهوه) جاي خود را به منجي بشري مي‌‌دهد[12] و بين منجي آخرالزماني يهود و داوود ارتباط برقرار مي‌گردد. در چنين شرايطي مفهوم خاندان داوودي به ادبيات ديني و آموزه نجات اضافه شد.

فروپاشي حاكميت اسرائيل و اسارت بابلي، همان‌طور كه روحيه قوم را تغيير داد، سبب تحول در آموزه‌‌هاي مذهبي يهود شد. در دوره استيلاي بابليان و ايرانيان، اميد به تشكيل مجدد دولت بني‌‌اسرائيل احيا گرديد و مفهوم ديني نجات بر جنبه مادي آن غلبه يافت. از تحولات مهم اين دوره، ظهور نگرش فراملي از نجات، البته با تاكيد برتري بني‌‌اسرائيل در دوره نجات نهايي مي‌‌باشد.

اگرچه در دوره تسلط يونانيان، تحول خاصي در آموزه منجي و نجات پديد نيامد؛ در زمان استيلاي روميان، ظهور عيسي مسيح به عنوان ماشيح موعود و سپس شكل‌گيري نگرش فرجام شناسانه در منجي باوري يهود را شاهد هستيم. بر اثر فروپاشي سلطنت بني‌‌اسرائيل، تسلط و فشار روميان بر يهود، ناكامي عيسي مسيح از برقراري ملكوت خداوند و نااميدي كامل از دستيابي به قدرت در آينده نزديك در ميان يهوديان به وجود آمد. همجواري يهوديان با برخي اقوام، از جمله ايرانيان و همچنين برخي از تعاليم انبيا، از ديگر عواملي است كه باعث پيدايش نگرش فرجام‌‌شناسانه و چشم داشتن به زمان دور براي بازگشت قدرت به بني‌‌اسرائيل گرديد و انتظار تحقق نجات و ظهور منجي به زماني دور و نامعلوم انتقال يافت.



منابع

1. اپستاين، ايزيدور (1399). يهوديت بررسي تاريخي، مترجم: بهزاد سالكي، تهران، موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه.

2. بي‌‌نام (1383). اندرز پدران (ترجمه رساله‌‌اياز تلمود) مترجم: شكرالله مهدي‌‌زاده، تهران، نشر انجمن كليميان ايران.

3. آزاد، ابوالكلام (1375). كوروش كبير )ذوالقرنين(، مترجم: محمدابراهيم باستاني پاريزي، تهران، انتشارات كوروش.

4. آژير، اسدالله (1392). منجي باوري در كيش زرتشتي و اديان ابراهيمي، قم، انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب.

5. آشتياني، جلال الدين (1386). تحقيقي در دين يهود، بي‌جا، انتشارات نگارش.

6. بي‌‌نام (2002م). عهد عتيق (ترجمه قديم)، بي‌‌جا، ناشر ايلام.

7. توفيقي، عبدالرحيم (1384). يهوديت، قم، نشر انجمن معارف اسلامي ايران.

8. درخشه، جلال و حسيني، سيد محمد مهدي (1396). بنياد‌‌گرايي يهودي و ساختار سياسي اسرائيل، تهران، دانشگاه امام صادق (ع).

9. رضي، هاشم (1360). اديان بزرگ جهان، تهران، انتشارات فروهر.

10. __________ (1342). تاريخ اديان تاريخ تحليلي اديان و مذاهب جهان از آغاز تا امروز، بي‌‌جا، انتشارات كاوه.

11. شفيع سروستاني، اسماعيل (1394). تاريخ فرهنگي قبيله لعنت، تهران، انتشارات هلال.

12. شهبازي، عبدالله (1377). زر سالاران يهودي و پارسي ،استعمار بريتانيا و ايران، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش‌‌هاي سياسي.

13. قاسمي قمي، جواد (بهار 1387). «مفهوم فرجام‌‌شناسي و سرزمين موعود در يهوديت و مسيحيت»، فصلنامه مشرق موعود، شماره۵.

14. بي‌‌نا (1387). كتاب‌‌هاي فراموش شده عهد عتيق، مترجمان: عباس رسول زاده و جواد باغباني، قم، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.

15.بي‌‌نا (1397). كتاب‌هاي فراموش‌شده عدن، مترجم: حسين توفيقي، قم، نشر دانشگاه اديان و مذاهب.

16. كلاپرمن، ژيلبرت وليبي (1347). تارخ قوم يهود، مترجم: مسعود همتي، تهران، انتشارات انجمن فرهنگي او تصرهتورا گنج دانش ايران.

17. گِرِ، جوزف (1340). سرگذشت دين‌‌هاي بزرگ، مترجم: ايرج پزشك نيا، تهران، انتشارات بنگاه نشر انديشه.

18. گرينستون، جوليوس (1378). انتظار مسيحا در آيين يهود، مترجم: حسين توفيقي، قم، انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب.

19. لوي، حبيب (1334). تاريخ يهود ايران، تهران، نشر كتاب فروشي بروخيم.

20. مبلغي‌‌آراني، عبدالله (1373). تاريخ اديان و مذاهب‌‌جهان، قم، انتشارات منطق.

21. مشكور، محمد‌‌جواد (1377). خلاصه اديان در تاريخ دين‌‌هاي بزرگ، تهران، انتشارات شرق.

22. مصطفوي، علي اصغر و مصطفوي، آتوسا (1369). ايرانيان يهودي، تهران، انتشار بامداد.

23. موحديان‌‌عطار، علي(جمعي از نويسندگان) (1389). گونه‌‌شناسي انديشه منجي موعود در اديان، قم، نشردانشگاه اديان و مذاهب.

24. ناس، جان (1354). تاريخ جامع اديان، مترجم: علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات پيروز.

25. هاكس، جيمز (1394). قاموس كتاب مقدس، تهران، نشر اساطير.

26. هوشنگي، ليلا (1393). تورات، تلمود و بني اسرائيل، تهران، نشر كتاب مرجع.

[1] . حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب را به عنوان سه موسس و يا سه پدر قوم يهود مي‌‌شناسند (كلاپرمن، 1347: ج1، ص15).

.[2] اين شهر در نيمه راه بين بغداد و دماغه خليج فارس، حدود ده مايلي رودخانه فرات واقع شده است كه اعراب آن را «المقير» مي‌‌نامند و پايتخت امپراتوري سومر بوده است كه به دست عيلاميان سقوط كرد (اپستاين، 1399: ص3).

[3] . گرچه منجي‌‌باوري در اين دو دوره به نوعي جنبه روحاني نيز داشت(توبه قوم)؛ براي منجي هيچ كاركرد روحاني و معنوي تعريف نشده بود. به عبارتي، كاركرد منجي تنها تامين نياز مادي بدون توجه به حاكميت ديني يهوه بر يك سرزمين بود.

[4] . البته مسح با روغن به پادشاهان اختصاص نداشت، بلكه گاهي اشيايي مثل سنگ مذبح و افرادي غير از پادشاه نيز تدهين مي‌‌شدند.

[5] . «پراكندگي بزرگ»، اصطلاحي است كه به دروان پراكندگي يهود پس از ويراني دوم معبد در سال 70 ميلادي اطلاق مي‌‌شود كه از آن پس، يهوديان در سرتاسر عالم پراكنده شدند (ر.ك: توفيقي، 1384: ص225-225).

[6] . به دليل اين كه اسارت بابلي، خود مقدمه آشنايي قوم يهود با فرهنگ و تمدن ايراني گرديد و تحولات در اين دو مقطع تا حدودي داراي اشتراك مي‌باشد؛ اين دو دوره به صورت جدا و مستقل بحث نشد.

[7] . برخي از نويدهاي انبيا نيز به دوران پيش از اسارت مربوط مي‌‌شود.

[8] . اين تعامل فرهنگي با فتح بابل توسط ايرانيان حاصل شد.

[9] . البته برخي بر اين باورند كه كوروش يهودي بوده و از قوم يهود به شمار مي‌‌آمده است ( آزاد، 1375: ص۷۲).

[10] . كتاب «سيراخ» نيز به دليل آن كه يهوديان، به‌‌خصوص طبقات بالا، ادبيات و فرهنگ رايج خود را از فرهنگ و ادبيات يوناني فروتر مي‌‌ديدند، براي جلوگيري از جذب يهوديان جوان به فرهنگ هلني تاليف شد (ر.ك: كتاب‌‌هاي فراموش شده عهد عتيق، 1387: ص167).

[11]. «خورشيد و ماه و ستارگان از درخشش باز مي‌‌ايستند» (يوئيل2: 10).

[12]. البته همان‌طور كه در متن اشاره شد، ريشه اين تحول و شروع آن در عصر داوران بود و دوره پادشاهان آغاز عملياتي شدن اين تحول است.