مرکز مجازی مهدویت

انحراف در مهدویت، پیش از ولادت مهدی(عج)

مقدمه:

« مهدويّت» و آموزه‌هاي آن، سابقه‌اي بس طولاني در اسلام دارد و نقش تأثيرگذار آن بر کسی پوشيده نيست و از طرفي مسلمانان ـ به خصوص شيعيان ـ به اين امر بنيادين، اعتقاد راسخ دارند و آن را يكي از باورهاي اصولي و اصيل خويش بر مي‌شمرند. روشن است، هر چه باوري، واقعي و اصيل بوده و در قلوب توده‌هاي مردم رسوخ کرده و برای آنان با اهميت باشد؛ چشم طمع افراد سود انگار و منحرف، بيشتر متوجه آن  شده، در صدد سوء استفاده بر خواهند آمد. مهدويّت به جهت ويژگي‌هاي اصيل و پرجاذبه آن براي مسلمانان، بيشتر در معرض بهره جويي و استفاده افراد منحرف قرار گرفته است. پيشينه طولاني فرقه‌هاي منحرف ـ كه به قرن نخست باز مي‌گردد ـ  دليلي بر اين مدعا است؛ زيرا تا باوری اصيل و واقعي وجود نداشته باشد، باورهاي دروغين و غير واقعي بي معنا و لغو خواهد بود.

  گروه‌هاي منحرف وكثرت آن‌ها دو چيز را در مورد مهدويّت آشکار می‌کند:  

   1. وجود اصل مهدويّت به عنوان يكي از باورهاي اصيل مسلمانان؛

2. مهمّ بودن اعتقاد به مهدويّت در اذهان و قلوب آنان.

مدعيان مهدويّت

« مهدويّت» براي جامعه اسلامي، يك مسأله قرآني و روايي شناخته شده و قطعي است. به جهت استواري اين واقعيت عقيدتي ـ ديني، در تاريخ اسلام با شخصيت‏هايي روبه‏رو مي‏شويم كه بر اثر انگيزه‏هاي جاه طلبانه، وسوسه قدرت، شهرت و دنيا طلبي و ... به دروغ ادعاي مهدويّت نموده و خويش را همان مهدي نجات بخش ـ كه قرآن و روايات نويد آمدن او را داده است ـ معرفي كرده‌اند و يا طرفداران افراطي آنان، براي پيشرفت دنيوي و سياست خويش، آنان را به عنوان مهدي نجات بخش مطرح ساخته‌اند.

  اين افراد به چهار دسته قابل تقسيم ‏اند:

  1. گروهي که از نظر نسب، هويت، هدف و مذهب ناشناخته‏اند.
  2. جمعي كه با كارهاي جنون‏آميز خويش، خود را از نظرها ساقط كردند.
  3. برخي نام و نشان و دعوت و پيروانشان از صفحه روزگار، به گونه‏اي محو شده كه نشاني از آن‌ها نيست.
  4. عده‏اي نيز اگر چه مرده‏اند؛ امّا نام و يادي از آنان هست.

  در اينجا تنها به برخي از مهمّ‌ترين فرقه‌هاي و افراد منحرف در موضوع مهدويّت ـ قبل از ولادت حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ـ اشاره خواهد شد:

  1. كيسانيه[1]

  يكي از فرقه‏ ها ـ و شايد اوّلين فرقه‌ای كه در مهدويّت دچار انحراف شد ـ «كيسانيه» است. درباره علت نام‏گذاري اين فرقه به كيسانيه، اختلاف نظر هست؛ برخي نوشته‏اند: اينان پيروان كيسان آزاد شده اميرمؤمنان(علیه السلام) بودند. كيسان شاگرد محمدبن حنفيه بود؛ ولي از امام حسن و امام حسين(علیهما السلام) نيز علوم مختلف ـ از جمله علم تأويل و باطن و علم آفاق و انفس ـ آموخت. سپس به امامت محمد قائل شد و براي او مراتب و درجاتي دانست كه خارج از حدّ وي بود.[2]

  برخي نوشته‏ اند: كيسانيه پيروان مختار بن ابي عبيده ثقفي بودند؛ زيرا او ملقب به كيسان بود، از اين رو كيسانيه خوانده شدند.

  شماري هم نوشته ‏اند: فرمانده پليس(شرطه) مختار، كيسان نام داشت و کنيه اش ابوعمران بود. او در اعمال خود بسيار افراط مي‏كرد و محمد را وصي حضرت علي(علیه السلام) مي‏دانست و مختار را نايب او معرفي مي‏ كرد![3]

  در هر حال اين گروه قائل به امامت محمد بن حنفيه بودند. مختار، نخست براي پيشرفت كار خود دعوت به علي بن الحسين(علیه السلام) و سپس دعوت به محمد حنفيه مي‌كرد. البته كار او مبتني بر اعتقاد وي به اهل بيت(علیهم السلام) نبود؛ بلكه مي‌خواست از آن بهره برداري سياسي كند و چون كارش بالا گرفت، خود دعوي دريافت وحي از خداوند كرد و عباراتي مسجّع و با قافيه، به تقليد از قرآن به زبان راند. محمد حنفيه از وي بيزاري جست و وقتی مختار وي را به كوفه دعوت كرد، او نپذيرفت.

  كيسانيه پنداشته‌اند: محمد حنفيه پس از كشته شدن برادرش حسين بن علي(علیه السلام)، مختار را بر عراقين فرمانروايي داد و از او خواست از قاتلان آن حضرت، خونخواهي كند. كيسانيه شش سال بعد از شهادت امام حسين(علیه السلام)، قيام كرده، قائل به امامت محمد حنفيه شدند. آنان معتقد بودند: وي اسرار دين و علم تأويل و علوم باطني را از دو برادرش حسن و حسين(علیهما السلام) فراگرفته است. برخي  از كيسانيه اركان شريعت(مانند نماز و روزه) را تأويل كرده و قائل به تناسخ و حلول بودند.[4]

  عقايد مشترك كيسانيه:

  تمام فرق كيسانيه، داراي بعضي عقايد مشترك هستند؛ از جمله:

  الف. اعتقاد به امامت محمّد بن حنفيه فرزند علي‏بن ابي‏طالب(علیه السلام)؛

  ب . عقيده به مسأله بدا؛

  ج . اعتقاد به تناسخ و حلول؛

  د . اعتقاد به رجعت (با بيان خاص به خود)؛

  هـ . اعتقاد به نوعي غلوّ درحق ائمه و پيشوايان خويش.

  غير از اين‌ها هر يك از اين فرقه‏ها، داراي اعتقادي خاص نيز هستند كه در كتاب‌هاي مربوط، ذيل هر فرقه به آن اشاره شده است. كيسانيه پس از درگذشت محمّدبن حنفيه، به دو شعبه تقسيم شدند: دسته‏اي مرگ محمّد را انكار كرده، گفتند: وي نمرده و نمي‏ميرد و زنده است؛ امّا غايب شده و در « كوه رضوی» پنهان است تا روزي كه به او امر شود و ظهور كند. اين دسته وي را همان امام منتظر مي‏دانند؛ از اين رو هيچ كس را پس از وي امام نمي‏دانند!

  گروه ديگر مرگ محمّد را باور كرده، پس از وي ابوهاشم عبداللّه بن محمّد را به امامت برگزيدند و به حلول روح محمّد در ابوهاشم اعتقاد يافتند. شماري از كيسانيه نيز پس از مرگ محمّد بن حنفيه، به امامت راستين اعتقاد يافته، مستبصر شدند.[5]

  از جمله اينان مي‏توان سيد اسماعيل حِمْيري را نام برد كه نخست كيساني مذهب بود، تا آنكه به ديدار امام صادق(علیه السلام) نايل آمد و نشانه‌هاي امامت و  وصايت را در او ديد و از ايشان از امر غيبت پرسش كرد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: آن حق است وليكن غيبت در دوازدهمين امام  واقع ميشود. آن گاه سيد را از مرگ محمد بن حنفيه آگاه فرمود و اينکه پدرش امام باقر(علیه السلام) شاهد به خاك سپردن او بوده است. حق بر سيد روشن شد و  از آن عقيده برگشت و استغفار كرد. پس به حق گراييد و به مذهب امامي در آمد.[6]

  در مجموع‌ درباره‌ فرقه‌ كيسانيه‌ گفته شده است:

  يکم. محمّدبن‌ حنفيه‌ اصلاً ادعاي‌ مهدويّت نداشته‌ است.

  دوم. مختار ثقفي‌ هم‌ مدعي‌ مهدويّت محمّدبن‌ حنفيه‌ نبود. اين‌ اتهامي‌ است‌ كه‌ عباسيان‌ و برخي‌ از دشمنان، با انگيزه‌هاي‌ مختلف، به آن دامن‌ زده‌اند.

  سوم. اين‌ فرقه‌ منقرض‌ شده‌ است‌ و كسي‌ در عصر حاضر،‌ اعتقاد به‌ امامت‌ محمّد بن‌ حنفيه‌ ندارد.[7]

« كيسانيه» بعد از محمد حنفيه دوازده فرقه شدند كه نام ايشان، در كتاب‌هاي ملل و نحل ذكر شده است.

  1. زيديه‌

  از فرقه‌هاي معروف شيعه و پيرو زيد بن علي بن حسين بن علي(علیه السلام) هستند. اين گروه به‌ روايتی از پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تمسّک کرده اند که فرمود: « مهدي‌ از فرزندان‌ حسين(علیه السلام) است‌ و او با شمشير به پا مي‌خيزد و مادرش‌ بهترين‌ كنيزان‌ خواهد بود». پس زماني‌ كه‌ زيد بن‌ علي‌ بن‌ حسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ قيام‌ خود را عليه‌ امويان‌ آغاز كرد؛ گفتند: چون‌ او از نسل‌ حسين(علیه السلام) است‌ و قيام‌ به‌ سيف‌ عليه‌ ظالمان‌ كرده‌ و از سويي‌ فرزند اسير است، پس‌ او مهدي‌ موعود مي‌باشد![8]

  زيد بن‌ علي خود از بزرگان‌ بود و خلفاي‌ اموي‌ را بر‌ حق‌ نمي‌دانست. او عليه‌ آنان‌ قيام‌ كرد و به‌ طرف‌ كوفه‌ رفت‌ و به همراهي‌ چهار هزار نفر، با حاكم‌ عراق (يوسف‌بن‌ عمر)، به‌ جنگ‌ برخاست. كار زيد در كوفه‌ ده‌ ماه‌ طول‌ كشيد تا اينکه‌ در سال‌ (122هـ ) به‌ دستور هشام‌بن‌ عبدالملك‌ اموي،‌ به‌ دار آويخته‌ شد. سرش‌ را به‌ دمشق‌ نزد هشام‌ و از آنجا به‌ مدينه‌ بردند. امام‌ باقر(علیه السلام) درباره زيد مي‌فرمود: « خدايا! پشت‌ مرا به‌ زيد محكم‌ فرما». آن حضرت  با مشاهده‌ زيد، آيه‌ {يا ايهاالذين‌ آمنوا كونوا قوامين‌ بالقسط‌ شهداء للّه...}[‌9] را تلاوت‌ مي‌كرد و مي‌فرمود: «اي‌ زيد! تو نمونه‌ عمل‌ به‌ اين‌ آيه‌ هستي».[10]

  پيروان‌ زيد اطراف‌ يحيي‌ و فرزندش‌ را گرفتند. يحيي‌ در خراسان‌ قيام‌ كرد (125 هـ) و در جوزجان‌ كشته‌ شد. پيروان‌ او به‌ فِرقه‌های مختلف‌ (رافضيه، جاروديه، عِجليه، بتريه، صالحيه‌ و زيديه)، تقسيم و‌ قائل‌ به‌ مهدويّت زيد و منتظر ظهور او شدند.[11] زيد از حيث‌ علم، زهد، ورع، شجاعت‌ و ديانت، از بزرگان‌ اهل‌ بيت( به‌ شمار مي‌رود. اينكه‌ خود زيد ادعاي‌ امامت‌ يا مهدويّت داشته‌ باشد، در منابع‌ يافت‌ نشده‌ است‌؛ بلكه‌ روايتي‌ از خود او،‌ مؤ‌يد عقيده‌ صحيحش‌ در امر مهدويّت است. ايشان‌ مي‌فرمايد: پدرم‌ علي‌بن‌ حسين(علیه السلام) از پدرش‌ حسين‌بن‌ علي(علیه السلام) از رسول‌ خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روايت کرده است: « اي‌ حسين! تو امامي‌ و نُه‌ تن‌ از فرزندان‌ تو امينان ‌و امامان معصوم‌اند و نهمين‌ آنان، مهدي‌ ايشان‌ است».[12]

  1. باقريه

« باقريه»، به گروهي از شيعيان گفته مي‏شود كه معتقد به رجعت امام محمد باقر(علیه السلام) بودند. آنان رشته « امامت» را از حضرت علي بن ابي‏طالب(علیه السلام) به نواده او امام باقر(علیه السلام) كشانيده و او را « مهدي منتظر» مي‏ دانستند.

  به نظر آنان جابربن عبدالله انصاري روايت كرده كه رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرموده است: « انك سَتُدرِكُ رَجُلاً مِنْ اَهْلِ بَيْتي اسْمُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي يُكَنَّي اَبا جَعْفَرٍ فَاقْرَئهُ مِني السَّلام»؛[13] « همانا تو مردی از اهل بيت مرا ـ که نام او محمد بن علی و کنيه‌اش اباجعفر است ـ خواهي ديد و چون او را ديدي سلام مرا به وي برسان».

  جابر آخرين كس، از اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه در سن پيري و نابينايي در گذشت. وي به دنبال امام محمدباقر(علیه السلام) ـ كه در آن وقت كودك بود ـ در كوچه‏ هاي مدينه مي‏گشت و مي‏گفت: « يا باقر! متي القاك»؛ يعني،‌اي باقر! من كي تو را ديدار خواهم كرد؟

  روزي در يكي از كوچه‏ هاي مدينه، به آن حضرت برخورد و او را به سينه خود چسبانيد. سر و دستش را بوسيد و گفت: « يابُنََّي! جَدُكَ رَسُولُ اللّهِ يَقْرَئُكَ السَّلام»؛[14] يعني، ‌اي فرزند من! جدّت رسول خدا به تو سلام مي‏رساند. گويند: جابر در همان شب پس از ديدار آن حضرت، درگذشت.

  « باقريه» گويند: از آنجايي كه جابر مأمور رسانيدن سلام از طرف جدّش به وي بود، پس آن حضرت « مهدي منتظر» است![15] البته اين استدلالي بسيار سست و  واهي است. بر خلاف اين توّهم، روايات فراواني ـ حتي از خود امام باقر(علیه السلام)ـ اين ادعا را باطل مي داند. ابوبصير نقل‌ كرده كه‌ امام‌ باقر(علیه السلام) فرمود: « بعد از حسين(علیه السلام) نُه‌ امام‌ مي‌آيند، نُهمين از آنان‌ قائم‌ ايشان‌ است».[16]

  در روايت‌ ديگر، ابراهيم ‌بن‌ عمركناسي‌ مي‌گويد: از امام‌ باقر(علیه السلام) شنيدم‌ كه‌ مي‌فرمود: « همانا براي‌ صاحب‌ اين‌ امر دو غيبت‌ خواهد بود؛  قائم، قيام‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ بيعت‌ كسي‌ بر گردنش‌ نيست».[17]

  1. نفس‌ زكيه

  او محمّدبن‌ عبدالله، معروف‌ به‌ نفس‌ زكيه، است. مادرش هند، دختر ابوعبيده ‌بن‌ عبدالله[18] بود. برخي‌ از خاندان‌ او و فرقه‌ جاروديه‌، وي‌ را مهدي‌ موعود[19] دانسته‌اند. او‌ در سال‌ (145هـ)[20] ادعاي‌ مهدويّت نمود و به‌ وسيله‌ منصور دوانيقي‌ كشته‌ شد! جالب‌ اينكه‌ پدر او نيز با پسرش‌ به‌ عنوان‌ مهدي‌ بيعت‌ كرده‌ است.[21]

  نفس‌ زكيه‌ اوّلين‌ كسي‌ از علويان‌ است‌ كه‌ در روزگار عباسيان، قيام‌ كرد و معاصر امام‌ صادق(علیه السلام)[22] بود. وي‌ از بيعت‌ با منصور خودداري‌ كرد.

نام گذاري‌ ‌ به‌ نفس‌ زكيه

  علما و دانشمندان‌ آل‌ ابي‌طالب‌ او را نفس‌ زكيه‌ و مقتول‌ « اَحجار الزَّيت‌» مي‌دانند. محدث‌ قمي‌ در تتمة ‌المنتهي‌ مي‌گويد: « محمّد را از جهت‌ كثرت‌ زهد و عبادت، نفس‌ زكيه‌ لقب‌ دادند».

  محمّد در ميان‌ خاندان‌ خويش،‌ از همه‌ برتر و نسبت‌ به‌ علم‌ و دانش‌ كتاب‌ خدا، از همگان‌ داناتر بود. شجاعت، بخشش، صلابت‌ و ساير مزاياي‌ او از همگان‌ بيشتر بود؛ از اين‌ رو پيروانش شك‌ نداشتند‌ كه او همان‌ مهدي‌ موعود است.

  امام‌ صادق(علیه السلام) خطاب‌ به‌ عبدالله‌بن‌ حسن‌ فرمود: « گمان‌ مي‌بري‌ كه‌ پسرت‌ همان‌ مهدي‌ است؟! چنين‌ نيست‌ و وقت‌ آن‌ نرسيده‌ است». عبدالله‌ به‌ خشم‌ آمد و گفت: من‌ خلاف‌ آنچه‌ تو مي‌گويي، مي‌دانم. والله!‌ خداوند تو را بر غيب‌ خويش‌ آگاه‌ نكرده‌ است. حسد بر پسر من، تو را به‌ اين‌ بيان‌ واداشت. حضرت‌ فرمود: « به‌ خدا سوگند! حسد مرا وادار نكرد؛ ولي‌ اين‌ مرد و برادران‌ و فرزندانشان،‌ برابر شما هستند (آن‌ها به‌ خلافت‌ می‌رسند، نه‌ شما)». پس‌ دست‌ بر شانهِ‌ عبدالله ‌بن‌ حسن‌ زد و فرمود: « اين‌ خلافت‌ به‌ شما نخواهد رسيد و به‌ زودي‌ هر دو پسرت‌ كشته‌ مي‌شوند».

  1. ناووسيه

  « ناووسيه» برگرفته از اسم شخصی با نام « ناووس» از اهالي بصره است[23]. برخي گفتند: او عبداللّه ابن ناووس يا عجلان بن ناووس نام داشت. وي مي‏گفت: حضرت علي(علیه السلام) برترين فرد امت اسلام بود و هر كه او را تفضيل ندهد، كافر است. آنان امامت را در حضرت جعفر بن محمّد(علیه السلام) متوقف مي‏دانند و معروف به «صارميه» هستند.

  ناووسيه میگفتند: جعفر بن محمّد(علیه السلام) زنده است و نمي‌ميرد. او مهدي آخِرُالزّمان است. آشكار میشود و بر مردمان فرمانروايي میكند. آنان مي‏پنداشتند: از وي روايت شده است: « اگر كسي بر شما فراز آيد و بگويد كه مرا بيمار يافته و مرده مرا شسته است؛ باور نكنيد و بدانيد كه من سرور شما و دارنده شمشير هستم». به جهت کلمه « شمشير» اين طايفه را « صارميه» نيز خوانده‏اند.[24]

  اين‌ ادعا نسبت‌ به‌ امام‌ صادق(علیه السلام) درست‌ نيست؛ چرا كه آن حضرت‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ و اين‌ امر در تاريخ‌ ثبت‌ شده‌ است.[25]  اگر شك‌ در شهادت‌ حضرت‌ بكنيم؛ بايد شك‌ در شهادت‌ پدران‌ و اجداد بزرگوارش‌ هم‌ بكنيم؛ و آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ بايد مانند غاليان‌ و مُفَوِّضه،‌ منكر شهادت‌ امام‌ علي(علیه السلام) و امام‌ حسين(علیه السلام) شويم!

  امام‌ صادق(علیه السلام) خود مي‌فرمايد: « هنگامي‌ كه‌ سه‌ اسم‌ محمّد، علي‌ و حسن(علیهم السلام)، به‌ طور متوالي‌ در امامان(علیهم السلام) جمع‌ شد، چهارمين‌ آنان‌ قائم‌ است».

  مفضل‌بن‌ عمر گويد: بر امام‌ صادق(علیه السلام) وارد شدم‌ و عرض‌ کردم:‌اي آقاي‌ من! كاش‌ جانشين‌ خودت‌ را به‌ ما معرفي‌ مي‌کردي. فرمود: « اي‌ مفضّل! امام‌ بعد از من‌ فرزندم‌ موسي است‌ و امام‌ خلف‌ و موعود منتظر (محمد)، فرزند حسن ‌بن‌ علي ‌بن‌ محمّد بن‌ علي ‌بن‌ موسي است».[26]

  اين‌ گروه‌ پس‌ از چندي‌ از بين‌ رفتند و الآن‌ وجود خارجي‌ ندارند.[27]

  1. اسماعيليه‌

  « اسماعيليه» به امامت شش امام اول شيعيان اثني عشري معتقد بودند؛ امّا پس از امام صادق(علیه السلام) بزرگترين فرزند او اسماعيل، يا فرزند او محمد را به امامت پذيرفتند. اسماعيل بزرگ‌ترين فرزند امام صادق(علیه السلام) و مورد علاقه آن حضرت بود.

  اگر چه از بعضي روايات، خلاف اين به دست مي‌آيد؛ ولي دانشمندان شيعه او را بزرگ داشته و از وي به نيكي ياد كرده اند. به نظر شيخ طوسي(رحمة الله علیه) او جزو رجال امام صادق(علیه السلام) و اصحاب ايشان است. با توجه به علاقه امام صادق(علیه السلام) به اسماعيل، او مردي جليل القدر بوده است.

  ريشه پيدايش اسماعيليه، شايد در اين نكته نهفته باشد كه اسماعيل فرزند ارشد امام صادق(علیه السلام)، مورد احترام آن حضرت بود؛ به همين دليل برخي می‌پنداشتند پس از امام صادق(علیه السلام) او به امامت خواهد رسيد. امّا اسماعيل در زمان حيات امام ششم، از دنيا رفت و آن حضرت شيعيان را بر مرگ پسر گواه گرفت و جنازه او را به صورت آشكار تشييع و دفن كرد.

  پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) گروهي‌ از اسماعيليه،‌ مرگ اسماعيل را در زمان آن حضرت انكار كرده و او را امام قائم دانستند كه روزي رجعت‌ خواهد كرد و جهان‌ را از عدل‌ و داد پر خواهد ساخت. اينان مراسم تشييع جنازه اسماعيل از طرف پدر را براي حفظ جان او تفسير كردند. نوبختي اين گروه را « اسماعيليه خالصه» مي‌نامد.[28]

  شيخ‌ مفيد(رحمة الله علیه) دربارهِ‌ او مي گويد: اسماعيل‌ بزرگ‌ترين پسر امام‌ صادق(علیه السلام) بود و امام‌ او را بسيار دوست‌ داشت‌ و نسبت‌ به‌ او بيش‌ از ديگران‌ نيكي‌ و محبت‌ مي‌كرد؛ ولي‌ اسماعيل‌ در زمان‌ حيات‌ پدر در « عُريض‌» ( دره‌اي‌ در نزديكي‌ مدينه) از دنيا رفت.‌ مردم‌ جنازه‌اش‌ را به‌ مدينه‌ نزد امام‌ صادق(علیه السلام) آوردند و در قبرستان‌ بقيع‌ دفن‌ كردند. روايت‌ شده‌ است‌:‌ حضرت‌ در مرگ‌ او بسيار بي‌تابي‌ مي‌كرد؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ با پاي‌ برهنه‌ و بي‌ ردا، به‌ دنبال‌ تابوت‌ او مي‌رفت. همچنين دستور فرمود: تابوت‌ او را پيش‌ از دفن، چندين‌بار به‌ زمين‌ نهادند و هر بار حضرت‌ مي‌آمد و پارچه‌ از روي‌ صورتش‌ بر مي‌داشت‌ و در روي‌ او نگاه‌ مي‌كرد. مقصود امام(علیه السلام) از اين‌ كار اين‌ بود كه‌ مرگ‌ او را پيش‌ چشم‌ آنان‌ ـ كه‌ گمان‌ امامت‌ و جانشيني‌ او را داشتند-  قطعي‌ كند و شبهه‌ آنان‌ را درباره‌ زنده‌ بودنش، برطرف‌ سازد و به‌ آن‌ها ‌بفهماند كه‌ اسماعيل‌  از دنيا رفته‌ است.

  افرادي‌ از اصحاب‌ كه‌ او را پس‌ از حضرت صادق(علیه السلام) امام‌ مي‌پنداشتند، از اين‌ عقيده‌ بازگشتند؛ گروهي‌ اندك از مردمان بی خبر ـ كه‌ نه‌ در زمره‌ نزديكان‌ امام‌ بودند و نه‌ از راويان‌ حديث‌ آن‌ بزرگوار ـ گفتند: اسماعيل‌ زنده‌ و امام‌ پس‌ از پدرش‌ است و بر اين‌ عقيده‌ باقي‌ ماندند![29] گروهي‌ از شاخه‌ اسماعيليه (فرقه‌ مباركيه)‌ هم‌ محمّدبن‌ اسماعيل‌ را مهدي‌ و امام‌ زنده‌ غايب‌ مي‌دانند.[30 ]

  قرامطه (از گروه‌ اسماعيليه)‌ ،‌ محمّدبن‌ اسماعيل‌ را مهدي‌ موعود مي‌دانستند و عقيده‌ داشتند كه‌ وي‌ زنده‌ است‌ و در بلاد روم‌ زندگي‌ مي‌كند. آنان در طول‌ تاريخ‌ بدنامي‌هاي‌ بسياري‌ را براي‌ شيعه‌ به‌ ارمغان‌ آورده‌اند و هنوز هم‌ رسوبات‌ آن،‌ در ذهن‌ بسياري‌ از مخالفان‌ شيعه‌ مانده‌ است؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ عقايد قرمطيان ‌ را به‌ شيعه‌ نسبت‌ مي‌دهند!!

  آنان ‌در بحرين‌ قدرت‌ يافته‌ و‌ تشكيل‌ دولت‌ دادند و به‌ شدت‌ با عباسيان‌ مخالفت‌ ‌كردند. قرامطه،‌ قائم‌ را كسي‌ مي‌دانند كه‌ با رسالت‌ و شريعت‌ جديدي‌ مبعوث‌ مي‌شود و شريعت‌ محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) را منسوخ‌ مي‌كند!  البته‌ اين‌ فرقه‌ سياسي‌ بودند، نه‌ مذهبي‌ و به‌ دنبال‌ اهداف‌ خاص‌ و منافع‌ خود بودند.

  طرفداران‌ ابوالخطاب‌(متوفي 138 هـ) قائل‌ به‌ الوهيت‌ امام‌ صادق(علیه السلام) بودند و ابوالخطاب‌ را فرستاده‌ امام‌ صادق(علیه السلام) مي‌دانستند! حتي‌ برخي‌ از آنان ابوالخطاب‌ را قائم‌ دانسته، گفتند: وي‌ نمرده‌ است! گروهي‌ از پيروان‌ وي، پس‌ از مرگ‌ اسماعيل، فرزندش‌ محمّد را امام‌ دانستند و در هواداري‌ او و فرزندانش‌، استوار ماندند.

  تمام‌ اين‌ گروه‌ها از طرف‌ امام‌ صادق(علیه السلام) مورد طرد و انكار قرار گرفتند. حتي روشن نيست خود محمّدبن‌ اسماعيل،‌ ادعاي‌ امامت‌ و مهدويّت داشته‌ باشد.

  از آنجايي که طرح‌ مسأ‌له‌ مهدويّت، نويد برپايي‌ حكومت‌ عدل‌ و داد و جايگزيني‌ آن‌ با حاكميت‌ فاسد و ستمگر عباسيان‌ و حكومت‌هاي‌ خشن‌ و بيدادگر تابع‌ آنان‌ بود؛ قشرهاي‌ محروم‌ در شهرها و روستاها را متوجه‌ داعيان‌ اسماعيلي‌ مي‌ساخت. آنان‌ مردم‌ را به‌ سوي‌ امامان‌ مستور، كه‌ در نهان‌ مي‌زيستند، فرا مي‌خواندند.

  1. موسويه يا موسائيه

  يكي از فرقه‏هاي منحرف در باب مهدويّت، « موسويه» يا « موسائيه» هستند. آنان طرفدار امامت امام موسي بن جعفر(علیه السلام) و منتظر رجعت او بودند. اين گروه را واقفه نيز مي‌گويند.[31]

  از ديدگاه اين گروه: امام موسي بن جعفر(علیه السلام) نمرده و زنده است تا اينكه شرق و غرب عالم از آن او گردد و جهان را پر از عدل و داد كند و او مهدي قائم است. آنان مي‏گفتند: هارون الرشيد و ياران او، به دروغ بر مردم وانمود كردند كه آن حضرت مرده است! حال آنكه وي زنده و روي از مردم نهفته است. روايتي از پدرش حضرت جعفربن محمد(علیه السلام) درباره « مهدويّت» او آورده‏اند كه: « هُوَالقائِمُ المَهْدِي فَاِنْ يدَهْدِه رَأسَهُ عَلَيكُمْ مِنْ جَبَلٍ فَلا تُصَدِقُوا فَاِنَّهُ القائِمُ»؛[32] « او مهدي قائم است و اگر ببينيد سر او غلتان غلتان ازكوهي فرود مي‏آيد، باور نكنيد وبدانيد كه او زنده و مهدي قائم آل محمد است».

  گروهي گفتند: او امام قائم است و از دنيا رفته است. هيچ امامي جز وي نباشد؛ او پس از مرگ بازگشته و رجعت مي‏كند و در جايي پنهان مي‏شود. ياران او با وي ديدار مي‏كنند و او به ايشان امر و نهي مي‏كند و در اين باره روايتي از پدرش آورده‏اند كه گفت: « سُمِّي القائِمُ قائِماً لأَنَّهُ يقُومُ بَعْدَ ما يمُوتُ»؛[33] « بدان جهت قائم را قائم خوانند كه پس از مرگ بر مي‏خيزد».

  عده‏اي گفتند: او مرده است؛ ولي ديگر باره بر مي‏خيزد و رجعت مي‏ كند. او همانند عيسي بن مريم است؛ جز اينكه عيسي باز نگشت. او به هنگام خود باز میگردد و با قيام خود، گيتي را پر از داد می‌کند؛ زيرا پدرش درباره وي فرمود: او مانند عيسي بن مريم است و به دست بني عباس كشته می‌شود و چنان كه گفته بود، به دست ايشان كشته شد!!

  گروهي ديگر گفتند: وي كشته نشده و خداوند او را به نزد خود به آسمان برده است و در هنگام قيامش، ديگر بار او را باز مي‏گرداند.

  گروهي ديگر ـ كه « بشيريه» و پيروان محمدبن بشير كوفي بودند ـ گفتند: موسي بن جعفر نمرده و هرگز به زندان نرفته است و او مهدي قائم است.

  شيخ طوسي(رحمة الله علیه) در كتاب الغيبة در ضمن بيان ده‌ها روايت از اين دست، به همه آن‌ها پاسخ داده است.[34]

  1. محمديه

  آنان طرفداران امامت محمد بن علي بن محمد بن علي بن موسي الرضا(علیه السلام) بودند.  وي از سادات جليل القدرعلوي بود كه در زمان حيات پدرش، درگذشت و قبرش(امام زاده سيد محمد) امروز در نزديكي « بلد» در دو فرسنگي سامرا و زيارتگاه است. گويند: محمد را نُه پسر بود كه چهار تن ايشان به خوي و سلماس در آذربايجان مسافرت كرده و كشته شدند و پنج تن ديگر به لار رفته و در آنجا به قتل رسيدند. طرفداران امامت او گفتند: وي نمرده و زنده است؛ زيرا پدرش او را به امامت نامزد كرد و يارانش را به امامت وي پس از خود آگاه ساخت. از آنجايي که نسبت دروغ بر امام جايز نيست و نيز نمی‌توان گفت كه بدا رخ داده، پس او جانشين پدر است. البته در ديده و چشم مردمان نمودار گشت كه او درگذشت؛ ولي او نمرده است و پدرش علي بن محمد از ترس مردم او را غايب ساخت و او مهدي قائم است.[35]

  1. عسكريه

  فرقه‌اي از شيعيان اماميه بودند كه حضرت امام حسن عسكري(علیه السلام) را مهدي موعود پنداشته، به غيبت او قائل شدند. شيخ صدوق(رحمة الله علیه) از اين‌ها با عنوان واقفيه ياد کرده، می‌نويسد: واقفيه ادعا كردند كه امام حسن عسكري(علیه السلام) غيبت اختيار كرده است؛ ايشان نيز امر غيبت را صحيح ميدانستند. اما در وقوع آن در حضرت عسكري(علیه السلام) اشتباه نموده، گمان كردند: قائم مهدي، امام يازدهم است! اما چون وفات آن حضرت ثابت شده، گفتار ايشان در اين باب باطل است.[36]

سه گروه مدعي مهدويّت

  از آنچه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت، كساني كه در تاريخ بدين عنوان شهرت يافته ‏اند، به اعتباري بر سه گروه قابل تقسيم ‏اند:

  1. كساني كه ديگران روي انگيزه‏هاي خاصي، آنان را « مهدي» نجات بخش خواندند.
  2. كساني كه به انگيزه جاه‏ طلبي و قدرت خواهي، چنين ادعاي دروغيني داشتند.
  3. كساني كه طبق نقشه استعمار و به اشاره بيدادگران، به چنين فريبي دست يازيدند و خود را مهدي نجات بخش، معرفي كردند.

گروه اول: اين واقعيت از تاريخ به دست می‌آيد كه برخي از كساني كه ادعای مهدويّت به آن‌ها نسبت داده شده، نه از سوي خود آنان سرچشمه گرفته است و نه خود بدان  راضي بوده اند؛ بلكه ياران و پيروانشان چنين ادعايي را به آن‌ها نسبت داده و اين انديشه را گسترش دادند! البته می‌بايست خود آنان، چنين ادعاهاي دروغين و نسبت‏ هاي نادرست را به شدّت نفي می كردند؛ اما روشن نيست چرا خود آنان در برابر اين عنوان ساختگي، فرياد اعتراض بلند نكردند و پيروانشان كوشيدند تا برخي علايم و نشانه‏ هاي حضرت مهدي را به اين چهره ‏ها تطبيق و تفسير نمايند!!

  براي نمونه از اين گروه مي‏ توان بدين چهره ‏ها اشاره كرد: 1. محمّد حنفيه، 2. زيد فرزند امام سجاد(علیه السلام)، 3. محمّدبن عبداللّه محض.

  گروه دوم: اينان كساني بودند كه به انگيزه‏ هاي فريبكارانه و جاه ‏طلبانه، ادعاي مهدويّت نمودند و براي جلب عواطف و به دست آوردن قدرت، به دروغ، خود را مهدي نجات بخش معرفي كردند!

  از جمله اين گروه، « مهدي عباسي» است. پدرش منصور دوانيقي ادعا كرد: پسرش « مهدي عباسي»، همان مهدي موعود است!  اين در حالي است که خود او پيش از اين ادعا، به محمّدبن عبداللّه محض ـ به عنوان مهدي نجات بخش است ـ دست بيعت داده بود و او را مهدي نجات بخش مي‏ دانست!

  گروه سوم: اينان عناصري بودند كه بر اساس نقشه و خواست استعمارگران، ادعاي مهدويّت نمودند! استعمار پليد براي درهم كوبيدن اسلام و ايجاد اختلاف و کينه توزی در جامعه اسلامی، نقشه‏ هاي خائنانه بسياري كشيد تا به هدف خويش برسد و جهان اسلام را ببلعد! از جمله نقشه ‏هاي شيطاني آن در اين ميدان، ساختن مرام‏ها و مسلك‏هاي رنگارنگ در ميان مسلمانان و بازي با مفاهيم و اعتقادات ديني آنان بود تا بدين وسيله، بي‏ايماني و سست باوري و تزلزل دل‏ها را در جامعه اسلامي، پديد آورد! از چيزهايي كه از آن در اين ميدان سوء استفاده كرد، انديشه و عقيده به مهدي موعود بود. در اين راه برخي عناصر را به دلخواه خويش تربيت كرد و به آنان دستور داد تا ادعاي مهدويّت كنند و با همه امكانات آنان را در اين راه ياري رساند!![37]

نتیجه:

برخي از مهمّ‌ترين فرقه‌ها و افراد منحرف در موضوع مهدويّت ـ قبل از ولادت حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ـ مورد اشاره قرار گرفت. و از آنچه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت، كساني كه در تاريخ بدين عنوان شهرت يافته‏ اند، به اعتباري بر سه گروه قابل تقسيم‏ اند: گروهی كه ديگران روي انگيزه ‏هاي خاصي، آنان را مهدي نجات بخش خواندند. یا كساني كه با انگيزه جاه‏ طلبي و قدرت خواهي، چنين ادعاي دروغيني داشتند. و گروهی كه طبق نقشه استعمار، به چنين فريبي دست زدند و خود را مهدي نجات بخش، معرفي كردند.

پی‌نوشت‌ها: 

[1]. « لازم به يادآوري است که برخي از محققان معاصر، اساساً کيسانيه را انگاره‌اي عاري از حقيقت دانسته  و آن را بسان قصه‌هاي هزار و يک شب بافته خيالات و اوهام و ساخته جاعلان سياست بازي، ذکر کرده‌اند، که بدون سند و مدرک معتبر از کتابي به کتاب ديگر راه يافته است؟! ايشان بر اين باورند که بيشترين مسؤوليت متوجه تاريخ نگاراني است که بي تعهدي نشان داده و در مسير اغراض سياسي و حکومتي، جاده صاف کن جاه طلبان و تشنگان رياست گشته اند».

[1].ر. ک: مجله تخصصي کلام، شماره 19-24، مقاله کيسانيه افسانه يا حقيقت؟ اثر سيد ابراهيم سيد علوي.

[2]. شهرستاني، الملل والنحل، ج 1، ص 147.

[3]. نوبختي،  فرق ‏الشيعة،ص 23 و 24.

[4]. محمد جواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامي، ص373.

[5]. ر. ك: مقالات الاسلاميين، ص 23.

[6]. شيخ صدوق(رحمة الله علیه)، كمال الدين و تمام النعمة،ج1، مقدمه.

[7]. ر. ك: محمد بن حسن طوسي(رحمة الله علیه) ، كتاب الغيبة، فصل1، الدليل علي فساد قول الكيسانيه.

[8]. سيد محمّد كاظم‌ قزويني، امام‌ مهدي‌(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از ولادت‌ تا ظهور، ص‌ 568.

[9]. نساء(4)، آيه 135.

[10]. علامه‌ اميني، الغدير، ج‌ 3، ص‌ 170.

[11]. شهرستاني، الملل‌ و النحل، ج‌ 1، ص‌ 54.

[12]. علي‌بن‌ محمّد خزاز رازي‌ قمي، کفاية‌ الاثر في‌ النصوص‌ علي‌ الائمة‌ الاثني‌ عشر، ص‌ 327.

[13]. كليني، كافي، ج 1، ص 304.

[14]. ر.ك: بحارالانوار، ج 68، ص 185.

[15]. فرهنگ فرق اسلامي، ص 96.

[16]. محمد بن حسن طوسي، كتاب الغيبة، ص‌ 140.

[17]. نعماني، الغيبة، ص‌ 113.

[18]. ابوالفرج‌ اصفهاني، مقاتل‌ الطالبيين، ص‌ 221.

[19]. همان، ص‌ 222.

[20]. ابوحنيفه‌ احمدبن‌ داود، اخبار الطوال، ص‌ 385.

[21].  سيد محمد کاظم قزويني، امام‌ مهدي‌(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از ولادت‌ تا ظهور، ص‌ 570.

[22]. حسن‌ ابراهيم‌ حسن، تاريخ‌ سياسي‌ اسلام، ج‌ 2، ص‌ 126.

[23]. شهرستاني، الملل والنحل، ج 1، ص 184.

[24]. ر. ك:  الفرق بين الفرق، ص 33؛  فرهنگ فِرق اسلامي، ص 436.

[25]. ر. ك:  شيخ صدوق(رحمة الله علیه)، كمال الدين و تمام النعمة، ج1، مقدمه.

[26]. كمال‌الدين‌ و تمام‌ النعمة، ج‌ 1، ص‌ 334، ح‌ 4.

[27]. ر. ك: محمد بن حسن طوسي(رحمة الله علیه)، كتاب الغيبة، فصل1، الدليل علي فساد قول الناووسيه.

[28]. ر. ك: نوبختي، فرق الشيعة، ص68.

[29]. شيخ‌ مفيد، الارشاد، ص‌ 554-553.

[30]. محدث نوري، نجم‌ الثاقب، ص‌ 215.

[31]. محمد بن حسن طوسي(رحمة الله علیه)، كتاب الغيبة، الكلام علي الواقفة.

[32]. ر. ك: الصراط المستقيم، ج 2، ص 271.

[33]. ر. ك: كتاب الغيبة، ص 83 و ص 218 و ص 471.

[34]. همان.

[35]. همان، ص394.

[36]. شيخ صدوق(رحمة الله علیه)، كمال الدين و تمام النعمة، ج1، مقدمه.

[37]. ر. ك: امام مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از ولادت تا ظهور، ص 565 تا 572.

- برگرفته از کتاب درسنامه مهدویت(1)