مرکز مجازی مهدویت
پنج شنبه 27 مهر 1396

غروب جمعه که مي ­ياد

غروب جمعه که مي ­ياد دلم مي­خواد پر بزنم
برم تو اوج اسمون­ها به کهکشون سر بزنم
شنيدم اگه بياي سختي ­هامون تموم مي­شه
مشکل درد آدما چشم بزني تموم مي­شه
بيا تا مهربونيا رنگ صداقت بگيره
نزار غروب جمعه­ها تو رو از ما بگيره
بيا دستامو بگير نزار که من رها بشم
نزار تو اين شهر غريب همرنگ ادما بشم
تو اين غروب بي صدا خيلي­ها دردشون تويي
ماه و ستارها شون توي خيلي ­ها عشقشون توي
چه جمعه­ ها که گذشت اما تو باز نيومدي
اين جمعه­ هم  گذشت و رفت اما نديدم نشوني

شاعر: فائزه سادات حسيني اصل خسروشاهي

نظر شما :